صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. بیدل دهلوی
  2. »غزلیات
  3. »غزل شمارهٔ 2771

غزل شمارهٔ 2771

شاعر: بیدل دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: انی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی

توان دست از دو عالم برد اگر باشد گریبانی

2

مگر از خود روم تا اشکی وآهی به موج آید

که چون شبنم نی‌ام سر تا قدم جز چشم حیرانی

3

چه سان زبر فلک عرض بلندیها دهد همت

که از کوتاهی این خیمه نتوان چید دامانی

4

ندانم از کدامین‌ کوچه خیزد گرد من یا رب

نوای شوقم و گم کرده‌ام ره در نیستانی

5

تبسم جلوه‌ای چون صبح بگذشت ازکنار من

سراپایم نهان گردید در گرد نمکدانی

6

ز سوز دل تجلی منظر برقی‌ست هر عضوم

چو مجمر دارم از یک شعله سامان چراغانی

7

ز قرب سایهٔ من می‌گدازد زهرهٔ راحت

تبی در استخوان دارم چو شیری در نیستانی

8

چنین‌ کز هر بن مو انتظار چشم یعقوبم

پس از مردن تواند ریخت خاکم رنگ‌ کنعانی

9

به زلف او شکست آمادهٔ حسرت دلی دارم

که عمری شد شکن می‌پرورد در سنبلستانی

10

به اسباب تعلق جمع نتوان یافت آسودن

دو عالم محو گردد تا رسد مژگان به مژگانی

11

هیولی ماند دهر و نقشی از پیکر نبست آخر

ز لفظ این معما برنیامد نام انسانی

12

اگر بیدل چوگل پایم ز دامن برنمی‌آید

ندارد کوتهی دست من از سیر گریبانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی

مکش روانی از آب ‌گهر به غلتانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2770

اگلی نظم

شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی

سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2772

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی

ازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1963

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 474

ازو بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی

به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی؟

رودکی»ابیات پراکنده»شمارهٔ 170

مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی

به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2506

بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی‌دانی

غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2507

مرا آن دلبر پنهان همی‌گوید به پنهانی

به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2508

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی

فغان برخاست از جان‌های مجنونان روحانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2509

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی

بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2544

مگر مستی نمی‌دانی که چون زنجیر جنبانی

ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2545

سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی

بدین حالم که می‌بینی وزان نالم که می‌دانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2546

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور