شاعر: بیدل دهلوی
ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی
مکش روانی از آب گهر به غلتانی
خوش آن نفسکه چو معنی رسد به عریانی
چو بوی گل ز بهارش لباس پوشانی
به نظم و نثر مناز از لطافت تقریر
زبور معجزهای دارد از خوش الحانی
کمال نغمه در اینجا بقدر حنجره است
ادا کنید به خواندن حق سخندانی
سخن خوش است به کیفیتی ادا کردن
که معنی آب نگردد ز ننگ عریانی
حریف مردم بد لهجه بودن آسان نیست
کسی مباد طرف با عذاب روحانی
در اپن هوسکده درس خموشیت اولیست
که بر وقارنویسی برات نادانی
خدای را مپسند، ای بهار رنگ عتاب
شکست آینهٔ دل به چین پیشانی
تغافلت عدم آواره کرد عالم را
مگر به گردش چشم این عنان بگردانی
مسیح موج زند تا تبسم آرایی
جنون بهارکند زلف اگر برافشانی
نشاط با دل آزردهام نمیسازد
به روز زخم کند خندهاش نمکدانی
خطای فکر اقامت به خود مبند اینجا
که درس عمر روانست و سکته میخوانی
به تیغ قطع نشد انتظار ما بیدل
هنوز نامه سیاه است چشم قربانی
زمین
ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
هزار نکته در این کار هست تا دانی
حافظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 2 - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع
مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب
چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 123
تو آسمان منی من زمین به حیرانی
که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3048
بلندتر شدهست آفتاب انسانی
زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3076
هزار جان مقدس فدای سلطانی
که دست کفر برو برنبست پالانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3092
نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی
به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3093
نگویم آب و گل است آن وجود روحانی
بدین کمال نباشد جمال انسانی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 616
کرم به جای فروماندگان چو نتوانی
مروتست نه چندانکه خود فرومانی
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 63
مقابلت نکند با حجر به پیشانی
مگر کسی که تهور کند به نادانی
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 221
یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب درآمد، خانهٔ دهقانی دیدند.
مَلِک گفت: شب آنجا رَویم تا زحمتِ سرما نباشد.
سعدیگلستانباب سوم در فضیلت قناعتحکایت شمارهٔ 19
فارسی متن کا ماخذ: گنجور