صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. بیدل دهلوی
  2. »غزلیات
  3. »غزل شمارهٔ 2769

غزل شمارهٔ 2769

شاعر: بیدل دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: انی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی

جنون کن تا حبابی را لباس بحر پوشانی

2

گل آیینه را روی تو بخشد رنگ حیرانی

دهد زلفت به دست شانه اسباب پریشانی

3

به پاس راز اشک از ضبط مژگان نیستم غافل

به خاک افکندن است این طفل را گهواره جنبانی

4

به مجنون نسبت سوداپرستانت نمی‌باشد

ز آدم فرق بسیارست تا غول بیابانی

5

به هر جا چاره می‌جستند مجروحان الفت را

فتیله در دهان زخم بود انگشت حیرانی

6

سر بیمغز ما را چاره‌ای دیگر نمی‌باشد

مگر تیغی شود ناخن بر این عقد گرانجانی

7

در بر بسته می‌گوید رموز خانهٔ ممسک

سواد تنگی دل روشن است از چین پیشانی

8

شمار عقدهٔ دل همچنان باقیست در زلفش

گر انگشتت شود تا شانه خشک از سبحه گردانی

9

ندانم آرزو تمهید دیدار که‌ام امشب

چو چشمم یک لب عرض و هزار انگشت حیرانی

10

تو از خود ناشناسی حق عزت کرده‌ای باطل

در آن محفل که خاکی تیره دارد آب حیوانی

11

غرور طبع وآنگه لاف دینداری چه ظلمست این

به دلها ریشه‌ای چون سبحه می‌خواهد سلیمانی

12

ز اظهار کمالم‌، آب می‌باید شدن بیدل

لباس جوهرم‌، چون تیغ تا کی ننگ عریانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانی

به خود شناسی ما ختم شد خدا دانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2768

اگلی نظم

ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی

مکش روانی از آب ‌گهر به غلتانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2770

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی

ازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1963

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 474

ازو بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی

به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی؟

رودکی»ابیات پراکنده»شمارهٔ 170

مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی

به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2506

بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی‌دانی

غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2507

مرا آن دلبر پنهان همی‌گوید به پنهانی

به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2508

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی

فغان برخاست از جان‌های مجنونان روحانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2509

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی

بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2544

مگر مستی نمی‌دانی که چون زنجیر جنبانی

ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2545

سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی

بدین حالم که می‌بینی وزان نالم که می‌دانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2546

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور