صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. بیدل دهلوی
  2. »غزلیات
  3. »غزل شمارهٔ 2765

غزل شمارهٔ 2765

شاعر: بیدل دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: انی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

تنش را پیرهن چون‌گل دمید افسون عریانی

قبای لاله‌گون افزود بر رنگش درخشانی

2

جنون حسن از زنجیر هم خواهدگذشت آخر

خطش امروز بر تعلیق می‌پیچد ز ریحانی

3

مژه‌ گو بال میزن من همان محو تماشایم

به سعی صیقل از آیینه نتوان رُفت حیرانی

4

نمی‌باید به تعمیر جسد خون جگر خوردن

بنای نقش پایی را چه معموری چه ویرانی

5

به رنگ غنچه تاکی داغ بیدردی به دل چیدن

چو شبنم آب شو شاید گل اشکی بخندانی

6

هوس در نسخهٔ تسلیم ما صورت نمی‌بندد

نگه نتوان نوشتن بر بیاض چشم قربانی

7

بهار سادگی مفت‌ست گلباز تماشا را

دمی آیینه گل کن تا دو عالم رنگ گردانی

8

ندارد نقشی از عبرت دبستان خودآرایی

ز درد دل چه می‌پرسی هنوز آیینه می‌خوانی

9

کمینگاه شکست شیشهٔ یکدیگر است اینجا

مبادا از سر این کوه سنگی را بغلتانی

10

نیابی بی‌امل طبع گرفتاران عالم را

رسایی آشیان دارد همین در موی زندانی

11

ندارد بسمل تصویر جز تسلیم پردازی

همان در خانهٔ نقاش ماند از ما پر افشانی

12

عدم هم بی‌بهاری نیست تخم ناامیدی را

به عبرتگاه محشر یارب از خاکم نرویانی

13

دچار هر که‌ گشتم چشم پوشید از غبار من

درین صحرای عبرت امتحانی بود عریانی

14

دل هر ذره‌ام چندین رم آهو جنون دارد

غبارم رنگ دشتی ریخت بیدل از پریشانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تبسم قابل چاکی نشد ناموس عریانی

خجل کرد آخر از روی جنونم بی‌گریبانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2764

اگلی نظم

در آن محفل ‌که الفت قابل زانوست پیشانی

گریبان دامنیها دارد و دامن گریبانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2766

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی

ازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1963

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 474

ازو بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی

به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی؟

رودکی»ابیات پراکنده»شمارهٔ 170

مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی

به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2506

بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی‌دانی

غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2507

مرا آن دلبر پنهان همی‌گوید به پنهانی

به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2508

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی

فغان برخاست از جان‌های مجنونان روحانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2509

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی

بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2544

مگر مستی نمی‌دانی که چون زنجیر جنبانی

ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2545

سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی

بدین حالم که می‌بینی وزان نالم که می‌دانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2546

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور