صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. بیدل دهلوی
  2. »غزلیات
  3. »غزل شمارهٔ 2766

غزل شمارهٔ 2766

شاعر: بیدل دهلوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: انی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

در آن محفل ‌که الفت قابل زانوست پیشانی

گریبان دامنیها دارد و دامن گریبانی

2

به چشم بی‌نگه آیینه می‌بیند جهانی را

خوشا احوال دانایی ‌که دارد وضع نادانی

3

تواضع نسخه‌ایم ‌از سرنوشت ما چه می‌پرسی

خم ابروست اینجا انتخاب سطر پیشانی

4

غبار تن سر راه سبکروحان نمی‌گیرد

نگردد شمع را فانوس مانع از پریشانی

5

برون پردهٔ دل گردی از کلفت نمی‌باشد

همین در خانهٔ آیینه ها جمع است حیرانی

6

گریبان می‌درد از تشنه ‌کامی زخم مشتاقان

به جوی حسرت ما آب تیغت باد ارزانی

7

به این هستی چسان باشم نقاب شوخی رازت

که اینجا بر نیاید اشک هم از ننگ عریانی

8

گل عشرت به باغ طالع ما غنچه می‌گردد

شکست افتادگان را می‌کشد سوفار پیکانی

9

حیا ایجادم از من بی‌نقابیها نمی‌آید

اگر مژگان‌ گشودم چشم می‌پوشم به حیرانی

10

ندارد موج جز جوش محیط آیینهٔ دیگر

ز جیبت سرکشم‌ گر خود مرا از من نپو‌شانی

11

نموهای بهار اعتبار افسردگی دارد

نمی‌بارد سحاب فضل نیسان جز به آسانی

12

درین صحرا به فکر جستجو زحمت مکش بیدل

که جولان آبله ‌گل می‌کند از تنگ میدانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تنش را پیرهن چون‌گل دمید افسون عریانی

قبای لاله‌گون افزود بر رنگش درخشانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2765

اگلی نظم

درین حدیقه‌ نه‌ای قدردان حیرانی

به شوخی مژه ترسم ورق بگردانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2767

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی

ازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1963

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 474

ازو بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی

به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی؟

رودکی»ابیات پراکنده»شمارهٔ 170

مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی

به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2506

بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی‌دانی

غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2507

مرا آن دلبر پنهان همی‌گوید به پنهانی

به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2508

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی

فغان برخاست از جان‌های مجنونان روحانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2509

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی

بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2544

مگر مستی نمی‌دانی که چون زنجیر جنبانی

ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2545

سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی

بدین حالم که می‌بینی وزان نالم که می‌دانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2546

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور