شاعر: بیدل دهلوی
درین حدیقه نهای قدردان حیرانی
به شوخی مژه ترسم ورق بگردانی
بهکار عشق نظرکن شکست دل درباب
ز موج سیل عیانست حسن حیرانی
صداع هستی ما را علاج تسلیم است
بس است صندل اگر سودهایم پیشانی
ز خویش رفتن ما محملی نمیخواهد
سحر به دوش نفس بسته است آسانی
به عالمیکه خیال تو نقش میبندد
نفس نمیکشد از شرم خامهٔ مانی
جماعتیکه به بزم خیال محو تواند
هزار آینه دارتد غیر حیرانی
خیال حلقهٔ زلف تو ساغری دارد
که رنگ نشئهٔ آن نیستجز پریشانی
خراب آینه رنگ بنای مجنونم
فلک در آب وگلم صرفکرده ویرانی
کدام عرصه که لبریز اضطرابم نیست
جهان گرفت غبار من از پر افشانی
چو ناله سخت نهانست صورت حالم
برون ز خویش روم تا رسم به عریانی
ندامتم ز تردد چو موج باز نداشت
کفی نسودهام الا به ناپشیمانی
به عافیت نتوان نقش این بساط شدن
مگر به سعی فنا گرد خویش بنشانی
نیرزد آینه بودن به آنهمه تشویش
که هرکه جلوه فروشد تو رنگگردانی
گل است خاک بیابان آرزو بیدل
چو گرد باد مگر ناقه بر هوا رانی
زمین
ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
هزار نکته در این کار هست تا دانی
حافظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 2 - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع
مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب
چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 123
تو آسمان منی من زمین به حیرانی
که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3048
بلندتر شدهست آفتاب انسانی
زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3076
هزار جان مقدس فدای سلطانی
که دست کفر برو برنبست پالانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3092
نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی
به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3093
نگویم آب و گل است آن وجود روحانی
بدین کمال نباشد جمال انسانی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 616
کرم به جای فروماندگان چو نتوانی
مروتست نه چندانکه خود فرومانی
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 63
مقابلت نکند با حجر به پیشانی
مگر کسی که تهور کند به نادانی
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 221
یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب درآمد، خانهٔ دهقانی دیدند.
مَلِک گفت: شب آنجا رَویم تا زحمتِ سرما نباشد.
سعدیگلستانباب سوم در فضیلت قناعتحکایت شمارهٔ 19
فارسی متن کا ماخذ: گنجور