شاعر: سنایی
هستی به حقیقت ای سنایی
در دیدهٔ عقل روشنایی
مقبول همه صدور گشتی
این کار تو نیست جز خدایی
آیم بر تو به طبع زیراک
دانم که به نزد من نیایی
لیکن چکنم چگونه آیم
چون نیست خبر که تو کجایی
معذورم اگر که میفرستم
نزدیک تو شعر ای سنایی
هر کس که برد به بصره خرما
بر جهل خود او دهد گوایی
چون آمدهای مرو ازیراک
ما را چو دو دیده می ببایی
زمین
برجه که بهار زد صلایی
در باغ خرام چون صبایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2735
در عشق هر آنک شد فدایی
نبود ز زمین بود سمایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2762
عشق است دلاور و فدایی
تنهارو و فرد و یک قبایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2763
آن شمع چو شد طرب فزایی
پروانه دلان به رقص آیی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2765
ای بیتو محال جان فزایی
وی در دل و جان ما کجایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2766
ساقی انصاف خوش لقایی
از جا رفتم تو از کجایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2768
برخیز و بزن یکی نوایی
بر یاد وصال دلربایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2769
ای قلب و درست را روایی
پیش تو که زفت کیمیایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2771
در کوی تو لولیی، گدایی
آمد به امید مرحبایی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 292
ای راه تو را دراز نایی
نه راه تو را سری نه پایی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 841
فارسی متن کا ماخذ: گنجور