شاعر: عطار
ای راه تو را دراز نایی
نه راه تو را سری نه پایی
این راه دراز سالکان را
کوته نکند مگر فنایی
عاشق ز فنا چگونه ترسد
چون عین فنا بود بقایی
چون از تو نماند هیچ بر جای
آنجاست اگر رسی بجایی
ای دل بنشستهای همه روز
بر بوی وصال جانفزایی
در لجهٔ بحر عشق جانت
شد غرقه به بوی آشنایی
دری که به هر دو کون ارزد
دانی نرسد به ناسزایی
هرگز دیدی که هیچ سلطان
بر تخت نشست با گدایی
هرگز دیدی که رند گلخن
می خورد ز دست پادشایی
ای دل خون خور که آن چنان ماه
فارغ بود از غم چو مایی
ای بس که من اندرین بیابان
ره پیمودم ز تنگنایی
دردا که ز اشتران راهش
بانگی نشنیدم از درایی
باری چه بدی که غول را هم
دل خوش کندی به مرحبایی
چون در خور صومعه نیم من
اکنون منم و کلیسیایی
در بسته چهار گوشه زنار
از حلقهٔ زلف دلربایی
بس پرگره است زلفش و هست
زان هر گرهی گرهگشایی
گر خون دلم بریزد آن زلف
خونریزی اوست خون بهایی
گر تو سر عین عشق داری
دیری است که گفتمی صلایی
ورنه ز درم برو که در پاش
دادند نشان پارسایی
عطار تو خویشتن نگه دار
از آفت خویشتن نمایی
زمین
برجه که بهار زد صلایی
در باغ خرام چون صبایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2735
در عشق هر آنک شد فدایی
نبود ز زمین بود سمایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2762
عشق است دلاور و فدایی
تنهارو و فرد و یک قبایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2763
آن شمع چو شد طرب فزایی
پروانه دلان به رقص آیی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2765
ای بیتو محال جان فزایی
وی در دل و جان ما کجایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2766
ساقی انصاف خوش لقایی
از جا رفتم تو از کجایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2768
برخیز و بزن یکی نوایی
بر یاد وصال دلربایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2769
ای قلب و درست را روایی
پیش تو که زفت کیمیایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2771
ای جان و جهان من کجایی
آخر بر من چرا نیایی
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 387
ای پیشهٔ تو جفانمایی
در بند چه چیزی و کجایی
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 392
فارسی متن کا ماخذ: گنجور