صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 77 - در مدح یوسف‌بن حدادی

قصیدهٔ شمارهٔ 77 - در مدح یوسف‌بن حدادی

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

نیست عشق لایزالی را در آن دل هیچ کار

کو هنوز اندر صفات خویش ماندست استوار

22

تا بوی در زیر بار حلق و خلق و جلق و دلق

پرده‌داران کی دهندت بار بر درگاه یار

33

تا تو مرد صورتی از خود نبینی راستی

مرد معنی باش و گام از هر دو کشور در گذار

44

بندهٔ فضل خداوندیست و آزاد از همه

نه عبای خویش داند نه قبای شهریار

55

هیچ کس را نامدست از دوستان در راه عشق

بی زوال ملک صورت ملک معنی در کنار

66

صدهزاران کیسهٔ سوداییان در راه عشق

از پی این کیمیا خالی شد از زر عیار

77

هر که در میدان عشق نیکوان گامی نهاد

چار تکبیری کند بر ذات او لیل و نهار

88

و آنکه او اندر شکر ریز بتان شادی نکرد

دان که روز مرگ ایشان هم نگردد سوگوار

99

طلعت زیبا نداری لاف مه رویی مزن

عدت عدت نداری دل ز شاهان بر مدار

1010

طیلسان موسی ونعلین هارونت چه سود

چون به زیر یک ردا فرعون داری صد هزار

1111

رو که در بند صفات و صورت خویشی هنوز

بر سوی تو عز منبر خوشترست از ذل دار

1212

ای برآورده ز راه قدرت و تقدیر و قهر

زخم حکم لاابالیت از همه جانها دمار

1313

عالمی در بادیهٔ قهر تو سرگردان شدند

تا که یابد بر در کعبهٔ قبولت باز بار

1414

هرکجا حکم تو آمد پای بند آورد جبر

هر کجا قهر تو آمد سر فرو برد اختیار

1515

یارب ار فانی کنی ما را به تیغ دوستی

مر فرشتهٔ مرگ را با ما نباشد هیچ کار

1616

مهر ذات تست یارب دوستان را اعتقاد

یاد فضل تست یارب غمکشان را غمگسار

1717

دست مایهٔ بندگانت گنج خانهٔ فضل تست

کیسهٔ امید از آن دو زد همی امیدوار

1818

آب و گل را زهرهٔ مهر تو کی بودی اگر

هم ز لطف خود نکردی در از لشان اختیار

1919

دوستان حضرتت را تا چو تو ساقی بوی

هست یکسان نزد ایشان نوش نحل و زهر مار

2020

هر که از جام تو روزی شربت شوق تو خورد

چون نراند آن شراب ار داند آن رنج خمار

2121

کیست آنکو ساعتی در بحر مهرت غوطه خورد

کش بدست از آتش شوق تو یکساعت قرار

2222

هرکه او نام از تو جوید ایمنست از نام و ننگ

هر که او فخر از تو آرد فارغست از فخر و عار

2323

هر که از درگاه عزت یافت توقیع قبول

پیش درگاهش کمر بندد به خدمت روزگار

2424

کیست آنکو عز خویش از خاک درگاه تو دید

کوشد اندر صدر دین در چشم کس یک روزخار

2525

چون جمال گوهر حدادیان یوسف که زد

پتک حجت بر سر اعدای دین حدادوار

2626

آن که چون در درس و مجلس دم زند در علم و دین

چون دم آخر نیابی در همه گیتیش یار

2727

آن ز ترفیه و صیانت ملک را خیرات بخش

و آن ز توجیه و دیانت شرع را اندیشه خوار

2828

پیشوا و واعظ دین محمد کز ورع

سنت همنام خود را هست دایم جانسپار

2929

گر نبودی باغ رایش را نهالی بس قوی

این چنین شاخی ازو پیدا نگشتی در دیار

3030

آنکه خاک تیره را بر چرخ فضل آمد بدو

کز چنان چرخی چنین خورشید دین گشت آشکار

3131

گر ز چرخ آسمان آمد زمستانی چنین

بنگر از چرخ زمین اندر زمستان نوبهار

3232

ور ز چرخ آسمان آید سحاب برف ریز

آمد از چرخ زمین دریای مروارید بار

3333

هر کسی جزوی امامت نیز دعوی می‌کند

لیک پنهان نیست شاه ذوالفقار از ذوالخمار

3434

فتویی کز خانهٔ حدادیان آمد برون

نص قرآن دارد آنرا از درستی استوار

3535

هیچ جاهل در جهان مفتی نگشته‌ست از لباس

هیچ گنگ اندر جهان شاعر نگشته‌ست از شعار

3636

خود گرفتم هر کسی برداشت چوبی چون کلیم

معجزی باری بباید تا شود آن چوب مار

3737

دور مشتی مدعی نامعنوی اندر گذشت

دور دور یوسف‌ست ای پادشا پاینده‌دار

3838

لفظ شیرینش غذای جان ما شد بهر آنک

گر غذای تن شدی بی زور ماندی روزه‌دار

3939

از چنین شاخی چنین باری پدید آمد به شهر

پس درخت گل چه آرد جز گل خوشبوی بار

4040

احمد محمود خصلت خواجه ای کامروز کرد

از سخن چشم عدوی احمد مختار تار

4141

در چنین مجلس که او کردست آنک کرده‌اند

جبرئیل از سدره و حوران ز کنگرها نظار

4242

از پی این تهنیت را عاملان آسمان

اختران ثابت آرند اندرین مجلس نثار

4343

زیب معنی بایدت اینک شنیدی ای پسر

نقش مانی بایدت رو معتکف شو در بهار

4444

چشم آن نادان که عشق آورد بر رنگ صدف

بالله ار دیدش رسد هرگز به در شاهوار

4545

قد و منظر چنگری بنگر که در علم نظر

جان خصمان را همی چون دارد اندر اضطرار

4646

هر که مردست او بود در جستجو معنی پرست

هر که زن طبعست خود ماندست در رنگ و نگار

4747

کار صدق و معنی بوبکر دارد در جهان

ورنه در هر کوی بوبکرست و در هر کوه غار

4848

کار کردار علی دارد وگرنه روز جنگ

هیچ کاری ناید از نقش علی و ذوالفقار

4949

ای چو آتش در بلندی وی چو آب اندر صفا

وی چو باد اندر لطافت وی چو خاک اندر وقار

5050

اینهمه حشمت ز یک تاثیر صبح بخت تست

باش تا خورشید اقبالت برآرد روزگار

5151

تا ببینی کز برای عشق خاک درگهت

چرخ چون پیشت کمر بندد به رسم افتخار

5252

نیز دولت را بسی شادی نباید کرد از آنک

هر که بالا زود گیرد زود میرد چون شرار

5353

قطرهٔ آبی که آن را از هوا گیرد صدف

روزگار آن را تواند کرد در شاهوار

5454

بستر از خار و خسک ساز ای پسر اکنون چو گل

تا چو دستنبوی بر دست شهان گیری قرار

5555

روزها چشم و چراغ عالمی گردد چو شمع

هر که پیماید ز دیده قامت شبهای تار

5656

از پی یک مه که برگ گل دمد بر وی همی

گرمی و سردی کشد در باغها یکسال خار

5757

تا بهشت و چرخ باشد نزد عالم هشت و هفت

تا حواس و طبع باشد پیش دانا پنج و چار

5858

یمن بادت بر یسار و یسر بادت بر یمین

دانشت جفت یمین و دولتت جفت یسار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای بی سببی از بر ما رفته به آزار

وی مانده ز آزار تو ما سوخته و زار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 76 - در مدح بهرامشاه

اگلی نظم

تا چرخ برگشاد گریبان نوبهار

از لاله بست دامن کهپایه‌ها ازار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 78 - در مدح خواجه ابو نصر منصور سعید

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

با همه بی‌دست و پایی اندکی همت‌گمار

آسمان می‌بالد اینجا کودک دامن سوار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1662

تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار

جام می‌خواهم در این میخانه یک طاووس‌دار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1663

جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه‌کار

کاروان هر سو رود بر خویش می‌بالد غبار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1664

چشم تعظیم از گران‌جانان این محفل مدار

کوفتن‌ گردد عصا، کز سنگ برخیزد شرار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1665

این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار

خیر دار حل فیها خیر ارباب الدیار

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 10

عید شد و اندر کنار و بوسه با هم هر دو یار

یار ما ناداده بوسه می کند از ما کنار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 169

شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار

یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 437

گل خوش است و عید خوش وز هر دو خوشتر وصل یار

خاصه بعد از محنت هجران و درد انتظار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 439

عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار

گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1060

عرض لشکر می‌دهد مر عاشقان را عشق یار

زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1061

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور