صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 67 - در تهنیت صلح خواجه امام منصور و سیف الحق شیخ الاسلام

قصیدهٔ شمارهٔ 67 - در تهنیت صلح خواجه امام منصور و سیف الحق شیخ الاسلام

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ر

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 17

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

از خلافست اینهمه شر در نهاد بوالبشر

وز خلافست آدمی در چنگ جنگ و شور و شر

22

جز خلاف آخر کرا این دست باشد کورد

عصر عالم را به پای و عمر را به سر

33

جز خلاف آخر که داند برگسست اندر جهان

چرخ را بند قبای و کوه را طرف کمر

44

گر نبودی تیغ عزرائیل را اصل از خلاف

زخم او بر هیچ جانداری نگشتی کارگر

55

با خلاف ار یار بودی فاعل اندر بدو نفس

یک هیولا کی شدی هرگز پذیرای صور

66

تازیان مر بید را هرگز نخوانندی خلاف

گر درو یک ذره هرگز دیده اندی بوی و بر

77

عالمان را از خلافست این همه طاق و جناغ

عاملان را از خلافست این همه تیغ و سپر

88

از وفاق ادریس بر رفت از زمین بر آسمان

از خلاف ابلیس در رفت از بهشت اندر سقر

99

از وفاق استاد بر صحرای نورانی ملک

وز خلاف افتاد در تابوت ظلمانی بشر

1010

از خلاف سجده ناکردن ندیدی تا چه کرد

صد هزار آزاد مرد پاک را خونها هدر

1111

تا به اکنون این سری می کرد لیک اندر سرخس

از پی پیوند شیخش سیف حق ببرید سر

1212

لاجرم زین صلح جان‌ها آسمانی شد به زیر

لاجرم زین کار دلها آسمانی شد ز بر

1313

تا دو نیکو خواه کردند از پی دین آشتی

کرد قلب آشتی در قلب بدخواهان اثر

1414

لاجرم کار قدمهاشان و دمهاشان کنون

شاهراه دوزخست و نعرهٔ این المفر

1515

اهل بدعت را قیامت نقد شد زین آشتی

چون بدید اینجا چو آنجا جمع خورشید و قمر

1616

گرچه این بی او تواند کامها راندن به تیغ

ورچه او بی این تواند نامها ماند از هنر

1717

لیک بهر مشورت را با ملک بهتر وزیر

وز برای مصلحت را با علی بهتر عمر

1818

رشته تا یکتاست آنرا زور زالی بگسلد

چون دو تا شد عاجز آید از گسستن زال زر

1919

گل که تنها بویی آخر خشک گرداند دماغ

ور شکر تنها خوری هم گرم گردد زو جگر

2020

زین دو تنها هیچ قوت ناید اندر جان و دل

قوت جان را و دل را گلشکر به گلشکر

2121

از برای قوت دل را شکر با گل بهست

از برای قوت دین را شما با یکدگر

2222

ای ز زیب خلق و خلقت سرو و گل را رنگ و بوی

وی ز نور جاه و رایت عقل کل را زیب و فر

2323

آنچه اندر حق یوسف کرد یعقوب از وفا

شیخ در حق تو آن کردست دانی آنقدر

2424

این فدا گوش نیوشا کرد اندر هجر تو

و آن فداگر چشم بینا کرد در هجر پسر

2525

این ز همت صلح دیده باز نپذیرفت سمع

و آن ز نهمت وصل نادیده قرین شد با بصر

2626

شیخ گفت آن گوش کاندر هجر او کردم فدا

زشت باشد گر بدو رجعت کنم بار دگر

2727

در چنین حالی چنین آزاد مردی کرد او

می ندیدم در جهان پیری ازو آزاده‌تر

2828

ای ز بخشش بخل را چون کوه کرد مغز خشک

وی ز کوشش خصم را چون ابر کرده دیده‌تر

2929

باطنت را دین به صحرا آورید از بهر صلح

چون نگه کرد اندرو از ابره به دید آستر

3030

گر نماند درد و گردی در میان نبود عجب

درد بر دارد شفا و گرد بنشاند مطر

3131

در میان یوسف و یعقوب اگر گفتی رود

عاقلان دانند کان گفتار نبود معتبر

3232

در میان دوستان گه جنگ باشد گاه صلح

در مزاج اختران گه نفع باشد گاه ضر

3333

دشمنان بد جگر که را بسنبند از کلوخ

دوستان نیک‌دل خم را بشویند از تبر

3434

گاه الفت داد باید نیش کژدم را امان

وقت خصمی کند باید کام تنین را ز فر

3535

طبع تا باشد موافق سرد و گرمش میخوران

چون مخالف گشت یا تلخیش ده یا نیشتر

3636

ای دریغا گوش او بشنودی ار باری کنون

تا تو زین الماس بران چون همی پاشی درر

3737

جان همی حاضر کند هر بار تا از روی عشق

او ز گوش جان نیوشد دیگران از گوش سر

3838

ای ترا یزدان از آن خوان داده نعمت کز شرف

ذله پروردان آن خوانند نعمان وز فر

3939

هیچ منت نیست کس را بر تو کت حق پرورید

گاه در مهد قبول و گاه در سفت ظفر

4040

فخر و فر این جهان و آن جهان گشتی چو داد

شیرت از پستان فخر و میوت از بستان فر

4141

تو بزرگ از آسمانی دیگران از آب و خاک

تو عزیز از کردگاری دیگران ز اصل و گهر

4242

مرغ کان ایزد کند چون مهر پرد بر سپهر

مرغ کان عیسی کند بس خوار باشد پیش خور

4343

کی چرا سازد چو مرغ خانگی بر خاکدان

هرکرا روح‌القدس پرورده باشد زیر پر

4444

فاسقان را زحمتی هم در خلا هم در ملا

عاشقان را رحمتی هم در سفر هم در حضر

4545

عالمی را در حضر دلشاد کردی زین حضور

کشوری را زان سفر آزاد کردی از سقر

4646

آنچه بر صورت پرستان هری کردی عیان

هیچ صورت‌بین ندارد زان معانی جز خبر

4747

طیلسان داران دین بودند آنجا نعره زن

خانگه داران جان بودند آنجا جامه در

4848

حنبلی چون دید چشمت چشم او شد همچو سیم

اشعری چون دید رایت روی او شد همچو زر

4949

عقل این می‌گفت «اذا جاء القضا ضاق الفضا»

جان آن می‌گفت «اذا جاء القدر ضاع الحذر»

5050

از پی احیاء شرع و معرفت کردی جدا

تیرگی ز اصحاب جبر و خیرگی ز اهل قدر

5151

این کنون ز «الحکم لله» نقش دارد بر نگین

و آن دگر ز «ایاک نعبد» حلقه دارد بر کمر

5252

زرد گوشان هری را کردی از گفتار نغز

چون سیه چشمان جنت گوش و گردن پر گهر

5353

در هری این ساحری دیدی به ترک و روم شو

تا چلیپا سوختن بینی تو در چین و خزر

5454

گر نه عرق منبر تستی در اشجار عراق

روح نامی اره‌ای گشتستی اندر هر شجر

5555

گر زر سحر گفت تو دین را نبودی پرورش

دایگی این سحر کی کردی به تاثیر سحر

5656

تا ز روی مایه مردم را نه از روی نسب

چار عنصر مادرند و هفت سیاره پدر

5757

باد امرت در زمین چون چار عنصر پیش رو

باد نامت در زمان چون هفت سیاره سمر

5858

باد رایت بی تباهی باد شخصت بی حدوث

باد جاهت بی تناهی باد جانت بی ضرر

5959

باد همچون دور همکار تو کارت مستقیم

باد همچون دین هم نام تو نامت مشتهر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دوش سرمست نگارین من آن طرفه پسر

با یکی پیرهن زورقئی طرفه به سر

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 66 - در مدح خواجه محمدبن خواجه عمر

اگلی نظم

بیخ اقبال که چون شاخ زد از باغ هنر

گرچه پژمرده شود باز قبول آرد بر

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 68 - در اندرز طاهربن علی ثقة الملک

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

از غبار جلوه غیر تو تا بستم نظر

چون صف مژگان دو عالم محو شد در یکدگر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1651

بر تماشای فنایم دوخت پیریها نظر

یافتم در حلقه‌گشتن حلقهٔ چشم دگر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1652

در طلسم درد از ما می‌توان بردن اثر

گرد ما چون صبح دارد دامن چاک جگر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1654

در گلستانی که سرو او نباشد جلوه‌گر

شاخ‌گل شمشیر خون‌آلودم آید در نظر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1655

دست داری برفشان چون کل در این‌کلزار زر

داغ می‌خواهی بنه چون لاله درکهسار سر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1656

اسکندر را گفتند به چه سبب یافتی آنچه یافتی از دولت سلطنت و وسعت مملکت با صغر سن و حداثت عهد؟ گفت: به استمالت دشمنان تا از غایله دشمنی زمام تافتند، و از تعاهد دوستان تا در قاعده دوستی استحکام یافتند.

بایدت ملک سکندر چون وی از حسن سیر

جامی»بهارستان»روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)»بخش 19

حلقه زر تا به گوشت جای کرد ای سیمبر

قامتم چون حلقه شد زین رشک و رخسارم چو زر

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 432

بر کنار دجله دور از یار و مهجور از دیار

دارم از اشک جگرگون دجله خون در کنار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 438

سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر

جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1067

نیشکر باید که بندد پیش آن لب‌ها کمر

خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1068

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور