شاعر: بیدل دهلوی
دست داری برفشان چون کل در اینکلزار زر
داغ میخواهی بنه چون لاله درکهسار سر
تا مگر در بزمگاه عشق پروازت دهند
همچو پروانه به موج شعلهای بسپار پر
تو درون خانه مست خواب و در بیرون در
در غمت از حلقه دارد دیدهٔ بیدار در
دشمن مشق رسایی نیست جزنفس لعین
کوش، آن دارد که گشت از مکر این مکارکر
هر سحرگه غوطهها در اشک بلبل میزند
نیست از شبنم چمن را جامه و دستار تر
از غبار خاطر من جوهری آرد بهکف
بگذرد تیغ خیالش از دل افگارگر
غیر بار عشقهر باری کههستافکندنیست
بیدل ار باری بری، باری به دوش این باربر
زمین
اسکندر را گفتند به چه سبب یافتی آنچه یافتی از دولت سلطنت و وسعت مملکت با صغر سن و حداثت عهد؟ گفت: به استمالت دشمنان تا از غایله دشمنی زمام تافتند، و از تعاهد دوستان تا در قاعده دوستی استحکام یافتند.
بایدت ملک سکندر چون وی از حسن سیر
جامیبهارستانروضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)بخش 19
حلقه زر تا به گوشت جای کرد ای سیمبر
قامتم چون حلقه شد زین رشک و رخسارم چو زر
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 432
بر کنار دجله دور از یار و مهجور از دیار
دارم از اشک جگرگون دجله خون در کنار
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 438
سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر
جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1067
نیشکر باید که بندد پیش آن لبها کمر
خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1068
شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
شادیی کان از دلت آید زهی کان شکر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1078
آفتاب است آن پریرخ؟ یا ملائک؟ یا بشر؟
قامت است آن؟ یا قیامت؟ یا الف؟ یا نیشکر؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 293
از خلافست اینهمه شر در نهاد بوالبشر
وز خلافست آدمی در چنگ جنگ و شور و شر
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 67 - در تهنیت صلح خواجه امام منصور و سیف الحق شیخ الاسلام
مرد کی گردد به گرد هفت کشور نامور
تا بود زین هشت حرف اوصاف دانش بیخبر
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 70 - در مدح سرهنگ عمید محمد خطیب هروی
شد خرابات مغان از توبه ام زیر و زبر
می زند باد مخالف بحر را بر یکدگر
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4593
فارسی متن کا ماخذ: گنجور