صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 70 - در مدح سرهنگ عمید محمد خطیب هروی

قصیدهٔ شمارهٔ 70 - در مدح سرهنگ عمید محمد خطیب هروی

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ر

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 17

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

مرد کی گردد به گرد هفت کشور نامور

تا بود زین هشت حرف اوصاف دانش بی‌خبر

2

مهر جود و حرص فضل و ملک عقل و دست عدل

خلق خوب و طبع پاک و یار نیک و بذل زر

3

میم و حا و میم و دال خا و طا و یا و باء

آنکه چون نامش مرکب ازین صورت سیر

4

صورت این حرفها نبود چو نیکو بنگری

جز خصال و نام سرهنگ و عمید نامور

5

آنکه همچون عقل و دولت رای او را بود و هست

هم بر گفتن صواب و هم بر رفتن ظفر

6

آنکه آن ساعت که او را چرخ آبستن بزاد

شد عقیم سرمدی از زادن چون او پسر

7

کرده وهمش عرصهٔ گردون قدرت را مقام

کرده فهمش تختهٔ قانون قسمت را ز بر

8

سخت کوش از عون بختش دوستان سست زور

سست پای از سهم تیغش دشمنان سخت سر

9

غاشیهٔ تمکین او بر دوش دارند آن کسانک

عیبها کردند پیش از آفرینش بر بشر

10

چارسوی و پنج حس بخت بگرفت آن چنانک

حادثه نه چرخ را از شش جهت بر بست در

11

هر که در کانون خصمش آتش کینه فروخت

گرچه با رفعت بود کم عمر گردد چون شرر

12

شمس رایش گر فتد ناگاه بر راس و ذنب

گردد از تاثیر آن نور آسمان زرین کمر

13

ذره‌ای از برق قهرش گر برافتد بر سما

نه فلک چون هفت مرکز باز ماند از مدر

14

سایه‌ای از کوه حزمش گر بیفتد بر زمین

بر نگیرد آفتابش تا به حشر از جای بر

15

ذره‌ای از باد عزمش گر بیابد آفتاب

یک قدم باشد ز خاور سیر او تا باختر

16

ساحت گردون اگر چون همتش باشد به طول

صدهزاران سال ناید ماه زیر نور خور

17

اعتمادی دارد او بر نصرت بخت آن چنانک

هر سلاحی در خزانهٔ او بیابی جز سپر

18

ای به صحرا شتابت باد صرصر همچو کوه

وی به شاهین درنگت کوه ثهلان همچو زر

19

گر مقنع ماهی از چاهی برآورد از حیل

پس خدایی کرد دعوی گو بیا اندر نگر

20

در تو کز گردون ملکت صدهزاران آفتاب

می برون آری و هستی و هر زمانی بنده‌تر

21

بود دارالملک بو یحیا هوای آن زمین

کاندرو امروز دارد عرض پاکت مستقر

22

لیک تا والی شدی در وی ز شرم لطف تو

اسب بو یحیا نیفگندست آنجا رهگذر

23

از عفونت در هوای او اگر دهقان چرخ

زندگانی کاشتی مرگ آمدی در وقت بر

24

شد ز اقبال و ز فرت در لطافت آن چنانک

زهر قاتل گر غذا سازی نیابی زو ضرر

25

مایهٔ آتش برو غالب چنان شد کز تفش

آب گشتی ابر بهمن در هوا همچون مطر

26

شد ز سعیت گاه پاکی ز اعتدال اینک چنانک

باد نپذیرد غبار و آب نگذارد شکر

27

شاد باش ای از تو عقل محتشم را احتشام

دیر زی ای از تو چرخ محترم را مفتخر

28

روزگاری گاه حل و عقد اندر دو صفت

همچنین چون اصل نفعی نیست خالی ز ضر

29

از پی نادیدن سهمت چو اندازی تو تیر

دشمن از بیم تو بر پیکان برافشاند بصر

30

از تو و خشم تو بینا دل هراسد بهر آنک

چون نبیند کی هراسد مور کور از مار گر

31

میخ کردار ار جهد دشمن ز پیشت پای او

بی خبر او را کشد سوی تو بر کردار خر

32

دولتی داند که یابد سایه گاهی چون جحیم

دشمنی کز بیم شمشیر تو باشد با خطر

33

دیدهٔ دشمن کند تیرت چو نقش چشم بند

گرچه در ظلمت عدو چون دیده‌ها سازد مقر

34

گر هدف سازد قمر را تیر اختر دوز تو

تا قیامت جز قران نبود زحل را با قمر

35

اندر آن روزی که پیدا گردد از جنگ یلان

تیرهای دیده دوز و تیغهای سینه در

36

تیغها گردد ز حلق زردرویان سرخ رو

نیزه‌ها گردد ز فرق تاجداران تاجور

37

گرز بندد پرده‌ای بی جامه بر راه قضا

تیغ سازد خندقی بی عبره بر راه قدر

38

از نهیب تیر و بانگ کوس بگذارند باز

چشمهای سر عیان و گوشهای حس خبر

39

نای روئین گویی آنجا نفخ صور اولست

کز یکی بانگش روان از تن رمد زنگ از صور

40

روی داده جان بی تن سوی بالا چون دعا

رای کرده جسم بی جان سوی پستی چون قدر

41

همچو هامون قیامت گرد میدان جوق جوق

زمره‌ای اندر عنا و مجمعی اندر بطر

42

کرده خالی پیش از آسیب سنان و گرز تو

روح نفسانی دماغ و نفس حیوانی جگر

43

ناگهی باشد برون تازی چو بر چرخ آفتاب

سایه‌وار از بیم جان بگریزد از پشت حشر

44

نیزه‌ای اندر بنان اختر کن و جیحون مصاف

باره‌ای در زیر ران هامون برو گردون سیر

45

باره‌ای کز حرص رفتن خواهدی کش باشدی

همچو جیحون جمله پای و همچو صرصر جمله پر

46

راکبش گر سوی مشرق تازد از مغرب بر او

گرچه در روزه‌ست مفتی کی نهد حکم سفر

47

سم او سنبد حجر را در زمان الماس وار

پس بزودی زو برون آید چو آتش از حجر

48

هر که نامت بر زبان راند از بدی در یک زمان

خضروارش حاضر آرد نزد ایشان ما حضر

49

گوهری در کف تو زاده ز دریای اجل

آفت سنگین دلان وز آهن و سنگش گهر

50

بر و بحر ار ز آتش و آبش بیابد بهره‌ای

بر گردد همچو بحر و بحر گردد همچو بر

51

هیزم دوزخ بود گر آتش شمشیر تو

می‌فزاید هر زمان صد ساله هیزم در سقر

52

آتش ار هیزم کند کم در طبیعت طرفه نیست

آتشی کو هیزم افزاید همی این طرفه‌تر

53

با چنین اسبی و تیغی قلعهٔ دشمن شده

همچو شارستان لوط از کوششت زیر و زبر

54

جنگها کردی چنان چون گفت مختاری به شعر

بسکه از تیغ تو مجبورند اعدا و کفر

55

ای چو عثمان و چو حیدر شرم روی و زورمند

وی چو بکر و چو عمر راست گوی و دادگر

56

جبرییل از سدره گویان گشته کز اقبال و روز

نعمت حق را سر آل خطیبی قد شکر

57

خون اعدا از چه ریزی کز برای نصرتت

مویشان در عرقشان گشته‌ست همچون نیشتر

58

با چنان بت کش علایی و صت کرد اندر غزل

خانهٔ غم پست کرد آن کامران و نوش خور

59

باز چون در بحر فکرت غوطه‌خوردی بهر نظم

گوهرین گردد ز بویهٔ فضل تو در دل فکر

60

هیچ فاضل در جان بی‌نثر و بی‌نظمت نراند

بر زبان معنی بکر و در بیان لفظ غرر

61

آب از آتش گر نزاید هرگز و هرگز نزاد

ز آتش طبعت چرا زاده‌ست چندین شعر تر

62

شعرها پیشت چنان باشد که از شهر حجاز

با یکی خرما کسی هجرت کند سوی هجر

63

گرچه صدرت منشاء شعرست و جای شاعران

گفتمت من نیز شعری بی تکلف ماحضر

64

بوحنیفه گرچه بود اندر شریعت مقتدا

کس نشست از آب منسوخی سخنهای ز فر

65

زاغ را با لحن بد هم بر شجر جایست از آنک

آشیانهٔ بلبل تنها نباشد یک شجر

66

گرچه استادان هنرمندند من شاگرد را

یک هنر باشد که پوشد هر چه باشد از هنر

67

آب دریا گرچه بسیارست چو تلخست و شور

هرکرا تشنه‌ست لابد رفت باید زی شمر

68

شیر از آهو گرچه افزونست لیکن گاه بوی

ناف آهو فضل دارد بر دهان شیر نر

69

گرچه استادان من گفتند پیش از من ثنات

لیک پیدا نبود از پیش و پس اصل خیر و شر

70

خانهٔ آحاد پیشست از الوف اندر حساب

در نگر در پیشتر تا بیشتر یابی خطر

71

یافتم تاثیر اقبال از برای آنکه کرد

اختر مدح تو اندر طالع شعرم نظر

72

بیش از این تاثیر چبود کز ثناهای تو شد

شاه را گفت من پیش از قبولت پر درر

73

ور خود از صدر تو یابم هیچ توقیع قبول

یافت طبعم ملک حر و شخص ملک شوشتر

74

تا ز روی مایه مردم را نه از روی نسب

چار عنصر مادر آمد هفت سیاره پدر

75

باد صبح ناصحت چون روز عقبا بی‌مسا

باد شام حاسدت تا روز محشر بی‌سحر

76

بر تو فرخ باد و شایان و مبارک این سه چیز:

خلعت سلطان و شعر بنده و ماه صفر

77

باد امرت در زمین چون چار عنصر پیش رو

باد نامت در زمان چون هفت سیاره سمر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای ذات تو ناشده مصور

اثبات تو کرده عقل باور

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 69 - در وحدانیت ذات باری

اگلی نظم

ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار

ای خداخوانان قال الاعتذار الاعتذار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 71 - موعظه در اجتناب از غرور و کبر و حرص

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

از غبار جلوه غیر تو تا بستم نظر

چون صف مژگان دو عالم محو شد در یکدگر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1651

بر تماشای فنایم دوخت پیریها نظر

یافتم در حلقه‌گشتن حلقهٔ چشم دگر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1652

در طلسم درد از ما می‌توان بردن اثر

گرد ما چون صبح دارد دامن چاک جگر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1654

در گلستانی که سرو او نباشد جلوه‌گر

شاخ‌گل شمشیر خون‌آلودم آید در نظر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1655

دست داری برفشان چون کل در این‌کلزار زر

داغ می‌خواهی بنه چون لاله درکهسار سر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1656

اسکندر را گفتند به چه سبب یافتی آنچه یافتی از دولت سلطنت و وسعت مملکت با صغر سن و حداثت عهد؟ گفت: به استمالت دشمنان تا از غایله دشمنی زمام تافتند، و از تعاهد دوستان تا در قاعده دوستی استحکام یافتند.

بایدت ملک سکندر چون وی از حسن سیر

جامی»بهارستان»روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)»بخش 19

حلقه زر تا به گوشت جای کرد ای سیمبر

قامتم چون حلقه شد زین رشک و رخسارم چو زر

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 432

بر کنار دجله دور از یار و مهجور از دیار

دارم از اشک جگرگون دجله خون در کنار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 438

سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر

جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1067

نیشکر باید که بندد پیش آن لب‌ها کمر

خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1068

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور