شاعر: سنایی
از خانه برون رفتم من دوش به نادانی
تو قصهٔ من بشنو تا چون به عجب مانی
از کوه فرود آمد زین پیری نورانی
پیداش مسلمانی در عرصهٔ بلسانی
چون دید مرا گفت او داری سر مهمانی؟
گفتم که بلی دارم بی سستی و کسلانی
گفتا که هلاهین رو گر بر سر پیمانی
دانم که مرا زین پس نومید نگردانی
رفتم به سرایی خوش پاکیزه و سلطانی
نه عیب ز همسایه نه بیم ز ویرانی
در وی نفری دیدم پیران خراباتی
قومی همه قلاشان چون دیو بیابانی
معروف به بیسیمی مشهور به بینانی
همچون الف کوفی از عوری و عریانی
این باخته دراعه و آن باخته بارانی
این گفته که بستانی وان گفته که نستانی
میگفت یکی رَستم زان ظلمت نفسانی
میگفت یکی دیگر «ما اعظم برهانی»
این گفت «انا الاول» کس نیست مرا ثانی
و آن گفت «انا الآخر» تا خلق شود فانی
ماندم متحیر من زان حال ز حیرانی
گفتم که چه قومند این ای خواجهٔ روحانی؟
گفت: اهل خراباتند این قوم، نمیدانی؟
آنها که تو ایشان را قلاش همیدانی
هان تا نکنی انکار گر بر سر پیمانی
کایشان هذیان گویند از مستی و نادانی
ار این گنهی منکر، در مذهب ایشانی
باید که تو این اسرار از خلق بپوشانی
زنهار از این معنی بر خلق سخن رانی!
پندار که نشنیدی اندر حد نسیانی
ای آنکه ز قلاشی بر خلق تو ترسانی
در زهد عبادت آر چون بوذر و سلمانی
در خدمت این مردم تا تن بنرنجانی
حقا که تو بر هیچی چون زاهد او ثانی
چون شاد نباشم من از رحمت یزدانی؟
دیدار چنین قومی دارد به من ارزانی
تا دید سنایی را در مجلس روحانی
بادهست به دست او زین زهد به سامانی
امروز بدانست او کان صدر مسلمانی
چون گفت ز بیخویشی سبحانی و سبحانی
زمین
پنهان به میان ما میگردد سلطانی
و اندر حشر موران افتاده سلیمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2570
ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
پنهان شده و افکنده در شهر پریشانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2571
جانا به غریبستان چندین به چه میمانی
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2572
در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
و اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2573
از آتش ناپیدا دارم دل بریانی
فریاد مسلمانان از دست مسلمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2574
ای باغ همیدانی کز باد کی رقصانی
آبستن میوه ستی سرمست گلستانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2605
مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2606
ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
فالقهوة من شرطی، لاالتوبة من شانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3181
ای رند قلندر کیش، می نوش ز کس مندیش
انگار همه کم بیش، زیرا که دل درویش
عراقیدیوان اشعارمقطعاتشمارهٔ 9 - مثلث
ترسا بچهای، شنگی، شوخی، شکرستانی
در هر خم زلف او گمراه مسلمانی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 280
فارسی متن کا ماخذ: گنجور