شاعر: عراقی
ترسا بچهای، شنگی، شوخی، شکرستانی
در هر خم زلف او گمراه مسلمانی
از حسن و جمال او حیرت زده هر عقلی
وز ناز و دلال او واله شده هر جانی
بر لعل شکر ریزش آشفته هزاران دل
وز زلف دلاویزش آویخته هر جانی
چشم خوش سرمستش اندر پی هر دینی
زنار سر زلفش دربند هر ایمانی
بر مائدهٔ عیسی افزوده لبش حلوا
وز معجزهٔ موسی زلفش شده ثعبانی
ترسا بچهای رعنا، از منطق روحافزا
صد معجزهٔ عیسی بنموده به برهانی
لعلش ز شکر خنده در مرده دمیده جان
چشمش ز سیه کاری برده دل کیهانی
عیسی نفسی، کز لب در مرده دمد صد جان
بهر چه بود دلها هر لحظه به دستانی؟
تا سیر نیارد دید نظارگی رویش
بگماشته از غمزه هر گوشه نگهبانی
از چشم روان کرده بهر دل مشتاقان
از هر نظری تیری وز هر مژه پیکانی
از دیر برون آمد از خوبی خود سرمست
هر کس که بدید او را واله شد و حیرانی
شمّاس چو رویش دید خورشید پرستی شد
زاهد هم اگر دیدی رُهبان شدی آسانی
ور زانکه به چشم من صوفی رخ او دیدی
خورشید پرستیدی، در دیر، چو رهبانی
یاد لب و دندانش بر خاطر من بگذشت
چشمم گهرافشان شد، طبعم شکرستانی
جان خواستم افشاندن پیش رخ او دل گفت:
خاری چه محل دارد در پیش گلستانی؟
گر خاک رهش گردم هم پا ننهد بر من
کی پای نهد، حاشا، بر مور سلیمانی؟
زین پس نرود ظلمی بر آدم ازین دیوان
زیرا که سلیمان شد فرماندهٔ دیوانی
نه بس که عراقی را بینی تو ز نظم تر
در وصف جمال او پرداخته دیوانی
زمین
پنهان به میان ما میگردد سلطانی
و اندر حشر موران افتاده سلیمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2570
ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
پنهان شده و افکنده در شهر پریشانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2571
جانا به غریبستان چندین به چه میمانی
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2572
در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
و اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2573
از آتش ناپیدا دارم دل بریانی
فریاد مسلمانان از دست مسلمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2574
ای باغ همیدانی کز باد کی رقصانی
آبستن میوه ستی سرمست گلستانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2605
مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2606
ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
فالقهوة من شرطی، لاالتوبة من شانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3181
از خانه برون رفتم من دوش به نادانی
تو قصهٔ من بشنو تا چون به عجب مانی
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 195
ترسا بچهای لولی همچون بت روحانی
سرمست برون آمد از دیر به نادانی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 805
فارسی متن کا ماخذ: گنجور