زمین
از خانه برون رفتم من دوش به نادانی
تو قصهٔ من بشنو تا چون به عجب مانی
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 195
ای رند قلندر کیش، می نوش ز کس مندیش
انگار همه کم بیش، زیرا که دل درویش
عراقیدیوان اشعارمقطعاتشمارهٔ 9 - مثلث
ترسا بچهای، شنگی، شوخی، شکرستانی
در هر خم زلف او گمراه مسلمانی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 280
ترسا بچهای لولی همچون بت روحانی
سرمست برون آمد از دیر به نادانی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 805
ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
پنهان شده و افکنده در شهر پریشانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2571
جانا به غریبستان چندین به چه میمانی
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2572
در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
و اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2573
از آتش ناپیدا دارم دل بریانی
فریاد مسلمانان از دست مسلمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2574
ای باغ همیدانی کز باد کی رقصانی
آبستن میوه ستی سرمست گلستانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2605
مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2606