شاعر: عراقی
ای رند قلندر کیش، می نوش ز کس مندیش
انگار همه کم بیش، زیرا که دل درویش
در دیر شو و بنشین، با خوش پسری شیرین
شکر ز لبش میچین، تا چند ز کفر و دین؟
گفتم که: مگر جستم، وز دام بلا رستم
دل در پسری بستم، کز یاد لبش مستم
ساقی، می مهرانگیز، در ساغر جانم ریز
چون مست شوم برخیز، زان طرهٔ شورانگیز
ای ماه صبا بگذر، پیش در آن دلبر
گو: ای دل غمپرور، چون نیستی اندر خور
با این همه هم میکوش، زهر از کف او مینوش
چون حلقهٔ او در گوش کردی ز غمش مخروش
در میکده چون او باش، میخواره شو و قلاش
می میخور و خوش میباش، مخروش و دلم مخراش
زمین
پنهان به میان ما میگردد سلطانی
و اندر حشر موران افتاده سلیمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2570
ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
پنهان شده و افکنده در شهر پریشانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2571
جانا به غریبستان چندین به چه میمانی
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2572
در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
و اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2573
از آتش ناپیدا دارم دل بریانی
فریاد مسلمانان از دست مسلمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2574
ای باغ همیدانی کز باد کی رقصانی
آبستن میوه ستی سرمست گلستانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2605
مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2606
ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
فالقهوة من شرطی، لاالتوبة من شانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3181
از خانه برون رفتم من دوش به نادانی
تو قصهٔ من بشنو تا چون به عجب مانی
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 195
ترسا بچهای لولی همچون بت روحانی
سرمست برون آمد از دیر به نادانی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 805
فارسی متن کا ماخذ: گنجور