شاعر: صائب
تامنزل من بادیه بیخبری بود
هر موج سرابم به نظر بال پری بود
چون سرو درین باغ ز آزادگی خویش
باری که به دل بودمرابی ثمری بود
افسوس که چون ناوک بازیچه اطفال
بال وپر من وقف پریشان سفری بود
زان روز که شد دیده من باز چو نرگس
اوراق دلم خرج پریشان نظری بود
بود از دم شمشیر دم صبح نشاطم
تا جوشن داودی من بیخبری بود
رسوایی شمع است ز پیراهن فانوس
در پرده سخن گفتن من پرده دری بود
این اشک جگر سوز که شمع از مژه افشاند
در دامن فانوس گل تاجوری بود
یاری که غبار از دل غم دیده مابرد
بی منت وبی مزد نسیم سحری بود
چون پرتو خورشید که در آینه افتد
از عمر همین بهره من جلوه گری بود
از عجز چو شبنم نفتادیم درین باغ
افتادگی ما گل روشن گهری بود
صائب چه توان کرد به تکلیف عزیزان
ورنه طرف خواجه شدن بی بصری بود
زمین
آنروز که پیدایی ما را اثری بود
در آینهٔ ذره غبار نظری بود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1513
با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بود
لبریز خیال توگداز جگری بود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1514
آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود
سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 216
یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود
کاو را به سر کُشتهٔ هجران گذری بود
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 261
تا بود سراسیمه دلم در به دری بود
اندیشهٔ دل جامگی و دل سفری بود
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 208
فارسی متن کا ماخذ: گنجور