شاعر: عرفی
تا بود سراسیمه دلم در به دری بود
اندیشهٔ دل جامگی و دل سفری بود
هرگاه که اندیشه عنان در کف من داشت
کارم همه در کاسهٔ صاحب نظری بود
با آن که نمی داد امان سیلی فقرم
دایم سر من درهوس تاجوری بود
هرگاه که مژگان مرا شوق تو برداشت
گر قطره و گر دجله سرشکم جگری بود
در بستهٔ اندیشه به جز خار ندیدم
گل ها همه در خوابگه بی خبری بود
نگسسته زهم جذبهٔ توفیق و گرنه
شبگیر طلب بر اثر بی بصری بود
جمعیت عرفی همه دانست که عمری
سوداگر بازارچهٔ بی هنری بود
زمین
آنروز که پیدایی ما را اثری بود
در آینهٔ ذره غبار نظری بود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1513
با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بود
لبریز خیال توگداز جگری بود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1514
آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود
سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 216
یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود
کاو را به سر کُشتهٔ هجران گذری بود
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 261
تامنزل من بادیه بیخبری بود
هر موج سرابم به نظر بال پری بود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4421
فارسی متن کا ماخذ: گنجور