شاعر: بیدل دهلوی
آنروز که پیدایی ما را اثری بود
در آینهٔ ذره غبار نظری بود
نقشی ندمیدیم به صد رنگ تامل
نقاش هوس خامهٔ موی کمری بود
گرعافیتی هست ازین بحر برون است
غواص ندانست که ساحل گهری بود
از جرات پرواز به جایی نرسیدیم
جمعیت بی بال و پری، بال و پری بود
تا شوقکشد محمل فرصت، مژه بستم
دربار شرر شوخی برق نظری بود
نگذاشت فلک با تو مقابل دل ما را
فریاد که آیینه به دست دگری بود
روزی که گذشتی ز سر خاک شهیدان
هر گرد که در پای تو افتاد سری بود
آخر ز خودم برد به راه تو نشستن
آسودگی شعله کمین سفری بود
دلکشتهٔ یکتایی حسنست وگرکه
در پیش تو آیینه شکستن هنری بود
بیدل به تمناکدهٔ عرض هوسه
از دلدو جهان شور و ز ماگوشکری بود
زمین
آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود
سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 216
یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود
کاو را به سر کُشتهٔ هجران گذری بود
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 261
تامنزل من بادیه بیخبری بود
هر موج سرابم به نظر بال پری بود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4421
تا بود سراسیمه دلم در به دری بود
اندیشهٔ دل جامگی و دل سفری بود
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 208
با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بود
لبریز خیال توگداز جگری بود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1514
فارسی متن کا ماخذ: گنجور