شاعر: سعدی
حقیقتیست که دانا سرای عاریتی
ز بهر هشتن و پرداختن نفرماید
من این مقام نه از بهر آن بنا کردم
که پنج روز بقا اعتماد را شاید
خلاف عهد زمان بیخلاف معلومست
که هیچ نوع نبخشد که باز نرباید
بلی به نیت آن تا چو رخت بربندم
به جای من دگری همچنین بیاساید
ازین قدر نگریزد که مرغ و ماهی را
به قدر خویش حقیر آشیانهای باید
سرای دام همایست نیکبختان را
بود که در همه عمرت یکی به دام آید
بسا کسا که گرش در به روی بگشایی
سعادت ابدت در به روی بگشاید
حلال نیست که صورت کنند بر دیوار
که رد شرع بود زو خلل بیفزاید
همین نصیحت سعدی به آب زر بنویس
که خانه را کس ازین خوبتر نیاراید
زمین
جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید
چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1040
وفا ز یار جفاکار چون نمی آید
جفا ز یار وفادار هم نمی شاید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 937
مستی از خانه بیرون آمد، و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود. سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت، پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند، دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گرداند.
بعد از آن سگ پای برداشت و بر روی او بول کرد. گفت: بارک الله ای سیدی! که آب گرم آوردی تا روی مرا بشویی.
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 7
خوش آن مقام که در وی دلی فرود آید
ز حسن منظر آن دیده ای بیاساید
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 159
تنم ز رنج فراوان همی نیاساید
دلم از انده بی حد همی بفرساید
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 60
اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید
که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمیآید
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 230
نماز شام چو خورشید در غروب آید
ببندد این ره حس راه غیب بگشاید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 943
سپیده دم بدمید و سپیده میساید
که ویس روز رخ خویش را بیاراید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 953
زهی سزای محامد محمد بن خطیب
که خطبهها همی از نام تو بیاراید
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 79 - در حادثهٔ زهر خوردن سرهنگ محمد خطیبی و انگشتری فرستادن سلطان مسعود رحمةالله علیه گوید و او را ستاید
مبر تو رنج که روزی به رنج نفزاید
به رنج بردن تو چرخ زی تو نگراید
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 84
فارسی متن کا ماخذ: گنجور