صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید و قطعات
  4. »شمارهٔ 79 - در حادثهٔ زهر خوردن سرهنگ محمد خطیبی و انگشتری فرستادن سلطان مسعود رحمةالله علیه گوید و او را ستاید

شمارهٔ 79 - در حادثهٔ زهر خوردن سرهنگ محمد خطیبی و انگشتری فرستادن سلطان مسعود رحمةالله علیه گوید و او را ستاید

شاعر: سنایی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اید

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 17

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

زهی سزای محامد محمد بن خطیب

که خطبه‌ها همی از نام تو بیاراید

22

چنان ثنای تو در طبعها سرشت که مرغ

ز شاخسار همی بی‌ثبات نسراید

33

ز دور نه فلک و چار طبع و هفت اختر

به هر دو گیتی یک تن چو تو برون ناید

44

کسی که راوی آثار و سیرت تو بود

بسان طوطی گویی شکر همی خاید

55

شنیدمی که همی در نواحی قصدار

ستاره از تف او در هوا بپالاید

66

شنیدمی که ز نا ایمنی در آن کشور

ستاره بر فلک از بیم روی ننماید

77

کنون ز فر تو پر کبوتر از گرمی

نسوزد ار فلک شمس را بپیماید

88

کنون شدست بد انسان ز عدل و حشمت تو

که گرد باد همی پر کاه نرباید

99

چو ایزد و ملک و خواجه نیکخواه تواند

بلا و حادثه بر درگه تو کی پاید

1010

نه دامن شب تیره زمانه بنوردد

چو دور چرخ گریبان صبح بگشاید

1111

درین دو روزه جهان این عنا نمودت ازان

که تا ترا به صبوری زمانه بستاید

1212

ز نکبتی که درین چند روز چرخ نمود

بدان نبود که جانت ز رنج بگزاید

1313

مرادش آنکه به اعدا نمود جاه ترا

که زهر قاتل جان ترا نفرساید

1414

چه نوش زهر بخوردی بدان امید و طمع

که تا روان تو زین رنجها برآساید

1515

تو اژدهایی در جنگ و این ندانستی

که اژدها را زهر کشنده نگزاید

1616

چو جوهر فلک از تست روشن و عالی

ز آسیای فلک جوهر تو کی ساید

1717

ز دود زنگ ز روح تو زهر در عالم

که دید زهری کو زنگ روح بزداید

1818

چو زهر خوردی و زنده شدی بدانکه همی

زمانه را چو تو آزادمرد می‌باید

1919

یقین شناس که از بعد ازین دهان اجل

به جان پاک تو تا روز حشر نالاید

2020

چنان بپخت همه کارهات زهر که هیچ

به پیش شاه کسی از تو خام ندراید

2121

چه راز داری با ذوالجلال کز پی تو

ز زهر قاتل آب حیات می‌زاید

2222

به ناف آهو اگر مشک خون شود چه عجب

به کامت الماس ار شهد گشت هم شاید

2323

ولیکن اینهمه از عدل شاه بود ارنی

زمانه بر چو تو آزد کی ببخشاید

2424

به خاتمی که فرستاد شاه زنده شدی

بلی بزرگی و حکم روان چنین باید

2525

ز مهر جم چه کم آید خواص مهر ملک

که بی‌پیمبر آن می‌کند که فرماید

2626

اگر به خاتم او ملک رفته باز آمد

همی به خاتم این جان رفته باز آید

2727

همیشه تا ز مزاج و نم سیم گوهر

مقیم روی چهارم گهر نینداید

2828

فزوده باد همی مایهٔ بقات از آنک

چهار طبع تو بر یکدگر بیفزاید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون تو شدی پیر بلندی مجوی

کانکه ز تو زاد بلندان شود

سنایی»دیوان اشعار»قصاید و قطعات»شمارهٔ 78

اگلی نظم

ای صدر اجل قوام دولت

در صدر به جز تو کس نیاید

سنایی»دیوان اشعار»قصاید و قطعات»شمارهٔ 80

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید

چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1040

وفا ز یار جفاکار چون نمی آید

جفا ز یار وفادار هم نمی شاید

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 937

مستی از خانه بیرون آمد، و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود. سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت، پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند، دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گرداند.

بعد از آن سگ پای برداشت و بر روی او بول کرد. گفت: بارک الله ای سیدی! که آب گرم آوردی تا روی مرا بشویی.

جامی»بهارستان»روضهٔ ششم (در مطایبه)»بخش 7

خوش آن مقام که در وی دلی فرود آید

ز حسن منظر آن دیده ای بیاساید

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 159

تنم ز رنج فراوان همی نیاساید

دلم از انده بی حد همی بفرساید

حافظ»اشعار منتسب»شمارهٔ 60

اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید

که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمی‌آید

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 230

نماز شام چو خورشید در غروب آید

ببندد این ره حس راه غیب بگشاید

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 943

سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید

که ویس روز رخ خویش را بیاراید

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 953

به حسن دلبر من هیچ در نمی‌باید

جز این دقیقه که با دوستان نمی‌پاید

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 276

فراق را دلی از سنگ سخت‌تر باید

مرا دلیست که با شوق بر نمی‌آید

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 279

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور