شاعر: سنایی
مبر تو رنج که روزی به رنج نفزاید
به رنج بردن تو چرخ زی تو نگراید
چو روزگار فرو بست تو از آن مندیش
که آنگهی که بباید گشاد بگشاید
چو بستههای زمانه گشاده خواهد گشت
چنان گشاید گویی که آن چنان باید
وگر نیاز برد نزد همچو خویشتنی
از آن نیاز اسیر و ذلیل باز آید
چو اعتقاد کند گر کسش نیاید هیچ
خدای رحمت پس آنگهیش بنماید
به دست بنده زحل و ز عقد چیزی نیست
خدای بندد کار و خدای بگشاید
زمین
جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید
چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1040
وفا ز یار جفاکار چون نمی آید
جفا ز یار وفادار هم نمی شاید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 937
مستی از خانه بیرون آمد، و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود. سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت، پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند، دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گرداند.
بعد از آن سگ پای برداشت و بر روی او بول کرد. گفت: بارک الله ای سیدی! که آب گرم آوردی تا روی مرا بشویی.
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 7
خوش آن مقام که در وی دلی فرود آید
ز حسن منظر آن دیده ای بیاساید
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 159
تنم ز رنج فراوان همی نیاساید
دلم از انده بی حد همی بفرساید
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 60
اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید
که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمیآید
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 230
نماز شام چو خورشید در غروب آید
ببندد این ره حس راه غیب بگشاید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 943
سپیده دم بدمید و سپیده میساید
که ویس روز رخ خویش را بیاراید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 953
به حسن دلبر من هیچ در نمیباید
جز این دقیقه که با دوستان نمیپاید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 276
فراق را دلی از سنگ سختتر باید
مرا دلیست که با شوق بر نمیآید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 279
فارسی متن کا ماخذ: گنجور