صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »مواعظ
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 55 - در پند و اندرز

قصیدهٔ شمارهٔ 55 - در پند و اندرز

شاعر: سعدی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: ری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 20

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای نفس اگر به دیدهٔ تحقیق بنگری

درویشی اختیار کنی بر توانگری

22

ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد

تو نیز با گدای محلت برابری

33

گر پنج نوبتت به در قصر می‌زنند

نوبت به دیگری بگذاری و بگذری

44

دنیا زنی‌ ست عشوه‌ده و دلستان ولیک

با کس به سر همی نبرد عهد شوهری

55

آهسته رو که بر سر بسیار مردم است

این جرم خاک را که تو امروز بر سری

66

آبستنی که این همه فرزند زاد و کشت

دیگر که چشم دارد از او مهر مادری؟

77

این غولِ روی‌بستهٔ کوته‌نظرفریب

دل می‌برد به غالیه‌اندوده چادری

88

هاروت را که خلق جهان سِحر از او برند

در چه فکند غمزهٔ خوبان به ساحری

99

مردی گمان مبر که به پنجه است و زور کتف

با نفس اگر برآیی، دانم که شاطری

1010

با شیرمردیَت سگِ ابلیس صید کرد

ای بی‌هنر بمیر که از گربه کمتری

1111

هشدار تا نیفکندت پیروی نفس

در ورطه‌ای که سود ندارد شناوری

1212

سر در سر هوا و هوس کرده‌ای و ناز

در کار آخرت کنی اندیشه سرسری

1313

دنیا به دین خریدنت از بی‌بصارتی‌ ست

ای بدمعاملت، به همه هیچ می‌خری

1414

تا جان معرفت نکند زنده شخص را

نزدیک عارفان حیوانی محقّری

1515

بس آدمی که دیو به زشتی غلام اوست

ور صورتش نماید زیباتر از پری

1616

گر قدر خود بدانی قَدرَت فزون شود

نیکونهاد باش که پاکیزه‌پیکری

1717

چندت نیاز و آز دواند به بر و بحر

دریاب وقت خویش که دریای گوهری

1818

پیداست قطره‌ای که به قیمت کجا رسد

لیکن چو پرورش بُوَدت دانهٔ دری

1919

گر کیمیای دولت جاویدت آرزوست

بشناس قدر خویش که گوگرد احمری

2020

ای مرغ پای‌بسته به دام هوای نفس

کی بر هوای عالم روحانیان پری؟

2121

باز سپید روضهٔ انسی؛ چه فایده

کاندر طلب چو بال‌ْبریده‌کبوتری

2222

چون بوم بدخبر مفکن سایه بر خراب

در اوج سدره کوش که فرخنده‌طایری

2323

آن راه دوزخست که ابلیس می‌رود

بیدار باش تا پی او راه نسپری

2424

در صحبت رفیق بدآموز همچنان

کاندر کمند دشمن آهخته‌خنجری

2525

راهی به سوی عاقبت خیر می‌رود

راهی به سوءِ عاقبت ، اکنون مخیری

2626

گوشت حدیث می‌شنود، هوش بی‌خبر

در حلقه‌ای به صورت و چون حلقه بر دری

2727

دعوی مکن که برترم از دیگران به علم

چون کبر کردی از همه دونان فروتری

2828

از من بگوی عالِم تفسیرگوی را

گر در عمل نکوشی نادان‌مفسری

2929

بار درخت علم ندانم مگر عمل

با علم اگر عمل نکنی شاخ بی‌بری

3030

علم آدمیت است و جوانمردی و ادب

ور نی ددی به صورتِ انسان مصوَّری

3131

از صد یکی به جای نیاورده شرط علم

وز حب جاه در طلب علم دیگری

3232

هر علم را که کار نبندی چه فایده

چشم از برای آن بود آخر که بنگری

3333

امروزه غرّه‌ای به فصاحت؛ که در حدیث

هر نکته را هزار دلایل بیاوری

3434

فردا فصیح باشی در موقف حساب

گر علتی بگویی و عذری بگستری

3535

ور صد هزار عذر بخواهی گناه را

مر شوی کرده را نبود زیبِ دختری

3636

مردان به سعی و رنج به جایی رسیده‌اند

تو بی‌هنر کجا رسی از نفس‌پروری؟

3737

ترک هواست، کشتی دریای معرفت

عارف به ذات شو نه به دلق قلندری

3838

در کم ز خویشتن، به حقارت نگه مکن

گر بهتری به مال، به گوهر برابری

3939

ور بی‌هنر به مال کنی کبر بر حکیم

کون خرت شمارد اگر گاو عنبری

4040

فرمانبر خدای و نگهبان خلق باش

این هر دو قَرن اگر بگرفتی سکندری

4141

عمری که می‌رود به همه حال، جهد کن

تا در رضای خالق بی‌چون به سر بری

4242

مرگ آنک اژدهای دمانست پیچ پیچ

لیکن تو را چه غم که به خواب خوش اندری

4343

فارغ نشسته‌ای به فراخای کام دل

باری ز تنگنای لحد یاد ناوری

4444

باری گرت به گور عزیزان گذر بوَد

از سر بنه غرور کیایی و سروری

4545

کآنجا به دست واقعه بینی خلیل‌وار

بر هم شکسته صورت بتهای آزری

4646

فرق عزیز و پهلوی نازک نهاده تن

مسکین به خشت بالشی و خاک بستری

4747

تسلیم شو گر اهل تمیزی که عارفان

بردند گنج عافیت از کُنج صابری

4848

پیش از من و تو بر رخ جان‌ها کشیده‌اند

طغرای نیک‌بختی و نیل بداختری

4949

آن را که طوق مقبلی اندر ازل خدای_

روزی نکرد، چون نکشد غُلّ مدبری؟

5050

زنهار، پند من پدرانه است؛ گوش گیر

بیگانگی موَرز که در دین برادری

5151

ننگ از فقیرِ اشعثِ اغبر مدار از آنک

در وقت مرگ اشعث و در گور اغبری

5252

دامن مکش ز صحبت ایشان که در بهشت

دامن‌کشان سندس خُضر اند و عبقری

5353

روی زمین به طلعت ایشان منوّرست

چون آسمان به زهره و خورشید و مشتری

5454

در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر

خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری

5555

گه گه خیال در سرم آید که این منم

ملک عجم گرفته به تیغ سخن‌وری

5656

بازم نفَس فرو رود از هول اهل فضل

با کفّ موسوی چه زند سحر سامری؟

5757

شرم آید از بضاعت بی‌قیمتم ولیک

در شهر آبگینه‌فروش است و جوهری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به خرمی و به خیر آمدی و آزادی

که از صروف زمان در امان حق بادی

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 54 - در ستایش

اگلی نظم

بزن که قوت بازوی سلطنت داری

که دست همت مردانت می‌دهد یاری

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 56 - در پند و ستایش

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مردانه می کشد به جفایم ستمگری

تا میرم و دگر ندهم دل به دیگری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1952

دقیقی - رحمه الله تعالی - از شعرای ماتقدم است و ابتدای شاهنامه او کرده است و بیست هزار بیت کمابیش گفته و فردوسی آن را به اتمام رسانیده و از جمله سخنان وی است این دو بیت:

یاری گزیدم از همه مردم پری نژاد

جامی»بهارستان»روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران)»بخش 3 - دقیقی

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری

تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 451

هر روز بامداد به آیین دلبری

ای جان جان جان به من آیی و دل بری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2975

شد جادوی حرام و حق از جادوی بری

بر تو حرام نیست که محبوب ساحری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2976

هر روز بامداد درآید یکی پری

بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2977

ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری

وز شور خویش در من شوریده ننگری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2978

جان خاک آن مهی که خداش است مشتری

آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2990

ای عشق پرده در که تو در زیر چادری

در حسن حوریی تو و در مهر مادری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2991

ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری

گه لوح دل بخواندم و گه نقش کافری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2992

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور