صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »مواعظ
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 56 - در پند و ستایش

قصیدهٔ شمارهٔ 56 - در پند و ستایش

شاعر: سعدی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 28

صنف: قصیده

صداکار: فاطمه زندی
Toggle stanza 1
11
بزن که قوت بازوی سلطنت داری
که دست همت مردانت می‌دهد یاری
22
جهان‌گشای و عدو بند و ملک‌بخش و ستان
که در حمایت صاحبدلان بسیاری
33
گرت به شب نبدی سر بر آستانهٔ حق
کیت به روز میسر شدی جهانداری؟
44
به دولت تو چنان ایمنست پشت زمین
که خلق در شکم مادرند پنداری
55
به زیر سایهٔ عدل تو آسمان را نیست
مجال آنکه کند بر کسی ستمکاری
66
کف عطای تو گر نیست ابر رحمت حق
چه نعمت است که بر بر و بحر می‌باری
77
مدیح، شیوهٔ درویش نیست تا گویم
مثال بحر محیطی و ابر آذاری
88
نگویمت که به فضل از کرام ممتازی
نگویمت که به عدل از ملوک مختاری
99
وگرچه این همه هستی، نصیحت اولیتر
که پند، راه خلاص است و دوستی باری
1010
به سعی کوش که ناگه فراغتت نبود
که سر بخاری اگر روی شیر نر خاری
1111
خدای یوسف صدیق را عزیز نکرد
به خوب رویی، لیکن به خوب کرداری
1212
شکوه و لشکر و جاه و جمال و مالت هست
ولی به کار نیاید به جز نکوکاری
1313
چه روزها به شب آورده‌ای به راحت نفس
چه باشد ار به عبادت شبی به روز آری
1414
که پیش اهل دل آب حیات در ظلمات
دعای زنده‌دلانست در شب تاری
1515
خدای سلطنتت بر زمین دنیا داد
ز بهر آنکه درو تخم آخرت کاری
1616
به نیک و بد چو بباید گذاشت این بهتر
که نام نیک به دست آوری و بگذاری
1717
پس از گرفتن عالم چو کوچ خواهد بود
رواست گر همه عالم گرفته انگاری
1818
صراط راست که داند در آن جهان رفتن؟
کسی که خو کند اینجا به راست رفتاری
1919
جهان ستانی و لشکرکشی چه مانندست
به کامرانی درویش در سبکباری؟
2020
به بندگی سر طاعت بنه که بربایی
به رفعت از سر گردون، کلاه جباری
2121
چو کار با لحد افتاد هر دو یکسانند
بزرگتر ملک و کمترینه بازاری
2222
ورین گدا به مثل نیکبخت برخیزد
بدان امیر اجلش دهند سالاری
2323
تو را که رحمت و دادست و دین، بشارت باد
که جور و ظلم و تعدی ز خلق برداری
2424
بقای مملکت اندر وجود یک شرطست
که دست هیچ قوی بر ضعیف نگماری
2525
به دولتت علم دین حق فراشته باد
به صولتت علم کفر در نگونساری
2626
چنانکه تا به قیامت کسی نشان ندهد
بجز دهانه فرنگی و مشک تاتاری
2727
هزار سال نگویم بقای عمر تو باد
که این مبالغه دانم ز عقل نشماری
2828
همین سعادت و توفیق بر مزیدت باد
که حق‌گزاری و بی‌حق کسی نیازاری
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای نفس اگر به دیدهٔ تحقیق بنگری

درویشی اختیار کنی بر توانگری

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 55 - در پند و اندرز

اگلی نظم

گرین خیال محقق شود به بیداری

که روی عزم همایون ازین طرف داری

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 57 - در ستایش

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری

درست شد که نداری سر وفاداری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1911

هزار شکر خدا را که چون تو دلداری

نمود روی به من بعد مدتی یاری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1990

به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری

ببالد از مژه انگشتهای زنهاری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2692

به یأس هم نپسندید ننگ بیکاری

دل شکستهٔ ماکرد ناله معماری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2693

خطاپرست مباش‌ ای ز راستی عاری

که ‌گر سپهر شوی می‌کشی نگو نساری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2694

دمی‌ که عجز شود دستگاه بیکاری

گره گشایی ناخن کشد به سر خاری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2695

چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 443

منم که کار ندارم به غیر بی‌کاری

دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3054

بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری

چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3055

تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری

چگونه رطل گران خوار را به دست آری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3067

مزید تلاش کریں
◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00