صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 329

غزل شمارهٔ 329

شاعر: سعدی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: انش

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 8

صنف: غزل

Toggle stanza 1
11
خوش است درد که باشد امید درمانش
دراز نیست بیابان که هست پایانش
22
نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوست
که جان سپر نکنی پیش تیربارانش
33
عدیم را که تمنای بوستان باشد
ضرورت است تحمل ز بوستانبانش
44
وصال جان جهان یافتن حرامش باد
که التفات بود بر جهان و بر جانش
55
ز کعبه روی نشاید به ناامیدی تافت
کمینه آن که بمیریم در بیابانش
66
اگر چه ناقص و نادانم این قدر دانم
که آبگینه من نیست مرد سندانش
77
ولیک با همه عیب احتمال یار عزیز
کنند چون نکنند احتمال هجرانش
88
گر آید از تو به رویم هزار تیر جفا
جفاست گر مژه بر هم زنم ز پیکانش
99
حریف را که غم جان خویشتن باشد
هنوز لاف دروغ است عشق جانانش
1010
حکیم را که دل از دست رفت و پای از جای
سر صلاح توقع مدار و سامانش
1111
گلی چو روی تو گر ممکن است در آفاق
نه ممکن است چو سعدی هزاردستانش
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

رها نمی‌کند ایام در کنار منش

که داد خود بستانم به بوسه از دهنش

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 328

اگلی نظم

زینهار از دهان خندانش

و آتش لعل و آب دندانش

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 330

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانش

به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 280

کسی که دیدن روی تو کرد حیرانش

به دیده آب نگردد ز مهر تابانش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5012

مدار چشم مروت ز خضر و احسانش

که سر به مهر حباب است آب حیوانش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5013

دلی که خانه زنبور شد ز پیکانش

شفای خسته‌دلان است شیره جانش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5014

چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش

که گرد سرمه نریزد ز طرف دامانش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5015

که راست تاب شکرخنده‌های پنهانش ؟

که شور حشر بود گرده نمکدانش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5016

صلای عشق، که ساقی ز لعل خندانش

شراب و نقل فرو ریخته به مستانش

عراقی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 142

خشکسالی در اسکندریّه عنانِ طاقتِ درویش از دست رفته بود، درهایِ آسمان بر زمین بسته و فریادِ اهلِ زمین به آسمان پیوسته.

نماند جانور از وحش و طَیْر و ماهی و مور

سعدی»گلستان»باب سوم در فضیلت قناعت»حکایتِ شمارهٔ 12

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00