شاعر: سعدی
زمین
ز درد تا شده چشمت چو اشک ما گلگون
نشسته اند ازین درد مردمان در خون
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 735
تبارک الله ازین شکل و شیوه موزون
تو را رسد که بنازی به حسن روزافزون
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 736
بپرس از دلم آخر، چه دل؟ که قطرهٔ خون
که بیتو زار چنان شد که: من نگویم چون؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 223
چو دل ز دایرهٔ عقل بی تو شد بیرون
مپرس از دلم آخر که: چون شد آن مجنون؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 224
چه کردهام که دلم از فراق خون کردی؟
چه اوفتاد که درد دلم فزون کردی؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 251