شاعر: جامی
ز درد تا شده چشمت چو اشک ما گلگون
نشسته اند ازین درد مردمان در خون
نه درد چشم ز گردون رسید چشم تو را
مرا رسید ز درد تو ناله بر گردون
مرا تو چشمی و درد تو درد چشم من است
گرفت چشم مرا درد چو ننالم چون
ز درد اهل نظر پیش ازینت آنچه به گوش
رسیده بود بدیدی به چشم خویش اکنون
اگر تو خون نکنی کم به درد چشم ای کاش
که دمبدم نکند غمزه تو خون افزون
هزار چشم برون در تو فرش ره است
بدان امید که یکدم قدم نهی بیرون
سواد گفته جامی فسون هر درد است
ولی به چشم تو مشکل درآید این افسون
زمین
نشان بخت بلند است و طالع میمون
علی الصباح نظر بر جمال روزافزون
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 474
بپرس از دلم آخر، چه دل؟ که قطرهٔ خون
که بیتو زار چنان شد که: من نگویم چون؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 223
چو دل ز دایرهٔ عقل بی تو شد بیرون
مپرس از دلم آخر که: چون شد آن مجنون؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 224
چه کردهام که دلم از فراق خون کردی؟
چه اوفتاد که درد دلم فزون کردی؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 251
تبارک الله ازین شکل و شیوه موزون
تو را رسد که بنازی به حسن روزافزون
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 736
فارسی متن کا ماخذ: گنجور