شاعر: جامی
تبارک الله ازین شکل و شیوه موزون
تو را رسد که بنازی به حسن روزافزون
چو زندگانی عاشق به وصل معشوق است
یکی ست فرقت لیلی و مردن مجنون
گمان صبر و سکون داشتم به خود لیکن
چو از تو دور فتادم چه جای صبر و سکون
ز جان سوختگان غمت برآمد دود
تو را چو گرد شکر خاست خط غالیه گون
همی فتاد ز بار غم تو خانه دل
اگر نه تیر تو بودی درین خرابه ستون
ز نقد عشق چو باشد خزانه دل را
چه سود حشمت جمشید و گنج افریدون
به تیغ مهر چو آن ماه کشت جامی را
چه جرم بر روش چرخ و گردش گردون
زمین
نشان بخت بلند است و طالع میمون
علی الصباح نظر بر جمال روزافزون
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 474
بپرس از دلم آخر، چه دل؟ که قطرهٔ خون
که بیتو زار چنان شد که: من نگویم چون؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 223
چو دل ز دایرهٔ عقل بی تو شد بیرون
مپرس از دلم آخر که: چون شد آن مجنون؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 224
چه کردهام که دلم از فراق خون کردی؟
چه اوفتاد که درد دلم فزون کردی؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 251
ز درد تا شده چشمت چو اشک ما گلگون
نشسته اند ازین درد مردمان در خون
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 735
فارسی متن کا ماخذ: گنجور