دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی
میگفت ترانهای کنار جوئی
کز لعل و زمرد و زر و زیره توان
برساخت گلی ولی ندارد بوئی
زمین
چندان که نگاه میکنم هر سویی
در باغ روان است ز کوثر جویی
خیامرباعیاترباعی شمارهٔ 169
تا چند روی بیهده از هر سویی
تا کی گویی گزاف از هر رویی
عطارمختارنامهباب بیست و یكم: در كار با حق گذاشتن و همه از او دیدنشمارهٔ 30
چون نیست دلم را جز ازو دلجویی
سرگشته شدم گردِ جهان چون گویی
عطارمختارنامهباب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسدشمارهٔ 36
گاه از غم اودست ز جان میشویی
گه قصهٔ او به دردِ دل میگویی
عطارمختارنامهباب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح داردشمارهٔ 37
هر لحظه دهد عشق توام سرشوئی
تا من سر و پای گم کنم چون گوئی
عطارمختارنامهباب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقاشمارهٔ 57
چندان که نگاه میکنم هر سوئی
از سبزه بهشت است و ز کوثر جویی
عطارمختارنامهباب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریاتشمارهٔ 77
ای باد سحر تو از سر نیکوئی
شاید که حکایتم به آن مه گوئی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1706
ای ترک چرا به زلف چون هندوئی
رومی رخ و زنگی خط و پر چین موئی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1715
دل گفت مرا بگو کرا میجوئی
بر گرد جهان خیره چرا میپوئی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1874
گاه از غم او دست ز جان میشوئی
گه قصهٔ آ، به درد دل میگوئی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1911
فارسی متن کا ماخذ: گنجور