زمین
ای باد سحر تو از سر نیکوئی
شاید که حکایتم به آن مه گوئی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1706
ای ترک چرا به زلف چون هندوئی
رومی رخ و زنگی خط و پر چین موئی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1715
دل گفت مرا بگو کرا میجوئی
بر گرد جهان خیره چرا میپوئی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1874
دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی
میگفت ترانهای کنار جوئی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1879
گاه از غم او دست ز جان میشوئی
گه قصهٔ آ، به درد دل میگوئی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1911
گفتی که تو دیوانه و مجنون خویی
دیوانه توی که عقل از من جویی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1941
تا چند روی بیهده از هر سویی
تا کی گویی گزاف از هر رویی
عطارمختارنامهباب بیست و یكم: در كار با حق گذاشتن و همه از او دیدنشمارهٔ 30
چون نیست دلم را جز ازو دلجویی
سرگشته شدم گردِ جهان چون گویی
عطارمختارنامهباب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسدشمارهٔ 36
گاه از غم اودست ز جان میشویی
گه قصهٔ او به دردِ دل میگویی
عطارمختارنامهباب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح داردشمارهٔ 37
هر لحظه دهد عشق توام سرشوئی
تا من سر و پای گم کنم چون گوئی
عطارمختارنامهباب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقاشمارهٔ 57