گفتی که تو دیوانه و مجنون خویی
دیوانه توی که عقل از من جویی
گفتی که چه بیشرم و چه آهن رویی
آئینه کند همیشه آهن رویی
زمین
چندان که نگاه میکنم هر سویی
در باغ روان است ز کوثر جویی
خیامرباعیاترباعی شمارهٔ 169
تا چند روی بیهده از هر سویی
تا کی گویی گزاف از هر رویی
عطارمختارنامهباب بیست و یكم: در كار با حق گذاشتن و همه از او دیدنشمارهٔ 30
چون نیست دلم را جز ازو دلجویی
سرگشته شدم گردِ جهان چون گویی
عطارمختارنامهباب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسدشمارهٔ 36
گاه از غم اودست ز جان میشویی
گه قصهٔ او به دردِ دل میگویی
عطارمختارنامهباب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح داردشمارهٔ 37
هر لحظه دهد عشق توام سرشوئی
تا من سر و پای گم کنم چون گوئی
عطارمختارنامهباب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقاشمارهٔ 57
چندان که نگاه میکنم هر سوئی
از سبزه بهشت است و ز کوثر جویی
عطارمختارنامهباب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریاتشمارهٔ 77
ای باد سحر تو از سر نیکوئی
شاید که حکایتم به آن مه گوئی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1706
ای ترک چرا به زلف چون هندوئی
رومی رخ و زنگی خط و پر چین موئی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1715
دل گفت مرا بگو کرا میجوئی
بر گرد جهان خیره چرا میپوئی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1874
دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی
میگفت ترانهای کنار جوئی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1879
فارسی متن کا ماخذ: گنجور