آوخ آوخ چو من وفاداری
در تمنای چون تو خونخواری
آوخ آوخ طبیب خونریزی
بر سر زار زار بیماری
آن جفاها که کردهای با من
نکند هیچ یار با یاری
گفتمش «قصد خون من داری
بی خطا و گناه» گفت «آری»
عشق جز بیگناه مینکشد
نکشد عشق او گنهکاری
هر زمان گلشنی همیسوزم
تو چه باشی به پیش من؟ خاری
بشکستم هزار چنگ طرب
تو چه باشی به چنگ من؟ تاری
شهرها از سپاه من ویران
تو چه باشی؟ شکسته دیواری
گفتمش از کمینه بازی تو
جان نبردهست هیچ عیّاری
ای ز هر تار موی طره تو
سرنگونسار بسته طرّاری
گر ببازم وگر نه زین شهرخ
ماتم و مات مات من باری
آن که نخرید و آن که او بخرید
شد پشیمان غریب بازاری
و آن که بخرید گوید آن همه را
کاش من بودمی خریداری
و آن که نخرید دست میخاید
ناامید و فتاده و خواری
فرع بگرفته اصل افکنده
جان بداده گرفته مرداری
پا بریده به عشق نعلینی
سر بداده به عشق دستاری
با چنین مشتری کند صرفه
از چنین باده مانده هشیاری
خر علفزار تن گزید و بماند
خر مردار در علف زاری
زمین
کودکی از بنی هاشم با یکی از ارباب مکارم بی ادبی کرد، شکایت به عمش بردند، خواست تا وی را ادب کند گفت: ای عم من کردم آنچه کردم و عقل من با من نبود، تو بکن آنچه می کنی و عقل تو با توست.
گر سفیهی به حکم نفس و هوا
جامیبهارستانروضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)بخش 17
هر شبی با دلی و صد زاری
منم و آب چشم و بیداری
سعدیدیوان اشعارملحقات و مفرداتشمارهٔ 25
ای پسندیده حیف بر درویش
تا دل پادشه به دست آری
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 205
نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی.
چون نداری کمالِ فضل آن به
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 35
ساقیا ساقیا روا داری
که رود روز ما به هشیاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3147
رو، مسلم تراست بیکاری
چونک اندر عنایت یاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3158
عشق در کفر کرد اظهاری
بست ایمان ز ترس زناری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3163
فارسی متن کا ماخذ: گنجور