رو، مسلم تراست بیکاری
چونک اندر عنایت یاری
نقش را کار نیست پیش قلم
آن قلم را چه حاجت از یاری؟
همچو بت باش پیش آن بتگر
که همه نقش و رنگ ازو داری
گر بپرسد، چه صورتت باید؟
گو: « همان صورتی که بنگاری »
گر مرا تن کنی، تو جان منی
ور مرا دل کنی، تو دلداری
لطف گل، خار را تو میبخشی
چه کند شاخ خار، جز خاری؟
باده ده، باده خواهمان کردی
که حرامست با تو هشیاری
زمین
کودکی از بنی هاشم با یکی از ارباب مکارم بی ادبی کرد، شکایت به عمش بردند، خواست تا وی را ادب کند گفت: ای عم من کردم آنچه کردم و عقل من با من نبود، تو بکن آنچه می کنی و عقل تو با توست.
گر سفیهی به حکم نفس و هوا
جامیبهارستانروضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)بخش 17
هر شبی با دلی و صد زاری
منم و آب چشم و بیداری
سعدیدیوان اشعارملحقات و مفرداتشمارهٔ 25
ای پسندیده حیف بر درویش
تا دل پادشه به دست آری
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 205
نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی.
چون نداری کمالِ فضل آن به
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 35
آوخ آوخ چو من وفاداری
در تمنای چون تو خونخواری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3145
ساقیا ساقیا روا داری
که رود روز ما به هشیاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3147
عشق در کفر کرد اظهاری
بست ایمان ز ترس زناری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3163
فارسی متن کا ماخذ: گنجور