صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 3163

غزل شمارهٔ 3163

شاعر: رومی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: اری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 7

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

عشق در کفر کرد اظهاری

بست ایمان ز ترس زناری

2

بانگ زنهار از جهان برخاست

هیچ کس را نداد زنهاری

3

هیچ کنجی نبود بی‌خصمی

هیچ گنجی نبود بی‌ ماری

4

نی که یوسف خزید در چاهی

نه محمد گریخت در غاری

5

پای ذاالنون کشید در زنجیر

سر منصور رفت بر داری

6

جز به کنج عدم نیاسایی

در عدم درگریز یک باری

7

جهت خرقه‌ای چنین زخمی

این چنین درد سر ز دستاری

8

کفن از خلعت و قبا خوشتر

گور از این شهر به به بسیاری

9

کی بود کز وجود باز رهم

در عدم در پرم چو طیاری

10

کی بود کز قفس برون پرد

مرغ جانم به سوی گلزاری

11

بچشد او غریب چاشت خوری

بگشاید عجیب منقاری

12

چون دل و چشم معده نور خورد

ز آن که اصل غذا بد انواری

13

بل هم احیاء عند ربهم

بخورد یرزقون در اسراری

14

آهوی مشک ناف من برهد

ناگه از دام چرخ مکاری

15

جان بر جان‌های پاک رود

در جهانی که نیست پیکاری

16

مشت گندم که اندر این دامست

هست آن را مدد ز انباری

17

باغ دنیا که تازه می‌گردد

آخر آبش بود ز جوباری

18

خاکیان را کی هوش می‌بخشد

پادشاهی قدیم و جباری

19

گر نکردی نثار دانش و هوش

کی بدی در زمانه هشیاری

20

خاک خفته نداشت بیداری

شاه کردش ز لطف بیداری

21

خون و سرگین نداشت زیبایی

پرده‌اش داد حسن ستاری

22

جانب خرمن کرم بگریز

هین قناعت مکن به ایثاری

23

جامه از اطلسی بساز که هست

بر سر عقل از او کله واری

24

این کله را بده سری بستان

کان سرت دارد از کله عاری

25

ای دل من به برج شمس گریز

زو قناعت مکن به دیداری

26

شمس تبریز کز شعاع ویست

شمس همراه چرخ دواری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای که مستک شدی و می‌گویی

تو غریبی و یا از این کویی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3162

اگلی نظم

مست و خوشی باده کجا خورده‌ای؟

این مه نو چیست که آورده‌ای؟

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3164

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

کودکی از بنی هاشم با یکی از ارباب مکارم بی ادبی کرد، شکایت به عمش بردند، خواست تا وی را ادب کند گفت: ای عم من کردم آنچه کردم و عقل من با من نبود، تو بکن آنچه می کنی و عقل تو با توست.

گر سفیهی به حکم نفس و هوا

جامی»بهارستان»روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)»بخش 17

هر شبی با دلی و صد زاری

منم و آب چشم و بیداری

سعدی»دیوان اشعار»ملحقات و مفردات»شمارهٔ 25

ای پسندیده حیف بر درویش

تا دل پادشه به دست آری

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 205

نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی.

چون نداری کمالِ فضل آن به

سعدی»گلستان»باب هشتم در آداب صحبت»حکمت شمارهٔ 35

آوخ آوخ چو من وفاداری

در تمنای چون تو خون‌خواری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3145

ساقیا ساقیا روا داری

که رود روز ما به هشیاری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3147

رو، مسلم تراست بی‌کاری

چونک اندر عنایت یاری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3158

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور