ای که مستک شدی و میگویی
تو غریبی و یا از این کویی
مست و بیخویش میروی چپ و راست
بی چپ و راست را همیجویی
نی چپست و نه راست در جانست
آن که جان خسته از پی اویی
ز آن شکر روی اگر بگردانی
اگر نباتی بدانک بدخویی
ور تو دیوی و رو بدو آری
الله الله چه خوب مه رویی
دلم از جا رود چو گویم او
میبرد جان و دل زهی اویی
هین ز خوهای او یکی بشنو
گاه شیری کند گه آهویی
در ره او نماند پای مرا
زانوام را نماند زانویی
جز به چوگان او مغلطان سر
گر به میدان او یکی گویی
هین خمش کن حدیث باز مپیچ
آسمانوار اگر یکی تویی
زمین
ای ز زلف تو مشک تر بویی
وز میان تو تا عدم مویی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1961
بذل کن مال و خوی نیکو وزر
راه ایمان اگر همی پویی
جامیرسالهٔ اربعین(4) خَصْلَتَانِ لَا تَجْتَمِعَانِ فِی مُؤْمِنٍ: البُخْلُ وَسُوْءُ الْخُلُقِ. (جامع الترمذی)
مستی و عاشقانه میگویی
تو غریبی و یا از این کویی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3143
فارسی متن کا ماخذ: گنجور