شاعر: رومی
لا یغرنک سد هوس عن رایی
کم قصور هدمت من عوج الارآء
اشتهی انصح لکن لسانی قفلت
اننی انصح بالصمت علی الاخفاء
این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست
نه که در سایه و در دولت این مولایی؟!
بیم ازان میکندت، تا برود بیم از تو
یار ازان میگزدت، تا همه شکرخایی
شمس تبریز شمعیست که غایب گردد
شب چو شد روز چرا منتظر فردایی؟!
زمین
کردهام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
که ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 5
دی گذشتیم برآن دلبرو گفتیم دعا
قال من انتم قلنا فقراء غربا
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4
چند سوی چمن آیم به هوایت چو صبا
یک ره ای سرو سهی قامت رعنا بنما
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5
کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را
ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 167
رو ترش کن که همه روترشانند این جا
کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 169
به شکرخنده اگر میببرد جان مرا
متع الله فوادی بحبیبی ابدا
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 263
فارسی متن کا ماخذ: گنجور