شاعر: عرفی
مژدگانی که جنون را به سرم کاری هست
درد را با دل سودا زده ام کاری هست
قفل الماس بیارید که زخم دل ما
سر به سر گشته دهن، بر سر گفتاری هست
این قدر سنگدلی نیست گمانم بس که
مگر از راه تو در پای اجل خاری هست
ای مسیحا اثری با نفست نیست، ملاف
امتحانی بکن اینک دل بیماری هست
نه به اندازه ی بازوست کمندم، هیهات
ور نه با کوشش بامیم سر و کاری هست
لن ترانی نشود گر ادب آموز کلیم
ما چه دانیم که درمانی و دیداری هست
محرم خلوتی عاشق نه چراغ است و نه شمع
آفتاب ار نرسد سایه ی دیواری هست
دلم آ ن کافر عامی ست که در گوشه ی دیر
پیر گردید و ندانست که زناری هست
غمزه چون تیغ زند لب بگشایی عرفی
که به تحسین تو کیفیت زنهاری هست
زمین
ادب اظهارم و با وصل توامکاری هست
عرض آغوش ندارم دل افگاریهست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 700
تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست
عشق را با دل سودازدهامکاری هست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 701
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 111
عشق را با دل صد پاره من کاری هست
در دل غنچه من خرده اسراری هست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1581
می حرام است در آن بزم که هشیاری هست
خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1582
من نگویم که درین شهر ستمکاری هست
همه دانند که ما را به تو بازاری هست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 129
فارسی متن کا ماخذ: گنجور