شاعر: بیدل دهلوی
ادب اظهارم و با وصل توامکاری هست
عرض آغوش ندارم دل افگاریهست
نرود سلسلهٔ بندگی ازگردن ما
سبحهگر خاک شود رشتهٔ زناری هست
با همهکلفت دوری به همین خرسندیم
که در آیینهٔ ماحسرت دیداری هست
پیکرخاکی ما را به ره سیل فنا
یاد ویرانی از آن نیستکه معماری هست
دهر، وهم است سر هوش سلامت باشد
عکسکم نیستگراز آینه آثاری هست
ذرهٔ ما به چه امید زند بال نشاط
سرخورشید هم امروزبه دیواری هست
ای دل از مهر رخ دوست چراغی بهکف آر
کزخم زلف به راه تو شب تاری هست
اشکگل شکند از جنبش مژگان ترم
غنچهام درگرو سرزنش خاری هست
زندگی خرمن ما را چهکم ازبرق فناست
رنگگل هم به چمن آتش همواری هست
جای پرواز ز خود رفته فغانی داریم
بال اگر نیست ندامتزده منقاری هست
عالم از شوخی عشق اینهمه توفان دارد
هرکجا معرکهای هست جگرداری هست
ازکمربستن آن شوخ یقین شد بیدل
کاینگره دادن او را به میان تاری هست
زمین
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 111
عشق را با دل صد پاره من کاری هست
در دل غنچه من خرده اسراری هست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1581
می حرام است در آن بزم که هشیاری هست
خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1582
مژدگانی که جنون را به سرم کاری هست
درد را با دل سودا زده ام کاری هست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 128
من نگویم که درین شهر ستمکاری هست
همه دانند که ما را به تو بازاری هست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 129
تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست
عشق را با دل سودازدهامکاری هست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 701
فارسی متن کا ماخذ: گنجور