صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »قصیده‌ها
  3. »شمارهٔ 48 - تجدید مطلع

شمارهٔ 48 - تجدید مطلع

شاعر: عرفی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اه

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 13

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

ز فیض گلشن روی تو چون شود آگاه

که سوزد آتش حسن تو بال مرغ نگاه

2

چه سود از اینکه ز شوق لبت شدم همه جان

چنین که آتش سودای دل بود جانکاه

3

بروی رحم به آنگونه بسته ای در دل

که شوق کشتن من در دلت ندارد راه

4

چو گیری آینه در کف ز شوق عارض خویش

ازآن کرشمه نرگس وز آن فریب نگاه

5

شود مثال در آئینه مضطرب ز انسان

کز اضطراب دل آب، عکس عارض ماه

6

بیاد روی تو چون آه جان گداز کشم

بصورت تو سزد گر برآید آتش آه

7

زنی بتیغم و فریاد از شریعت عشق

که آرمیدن کفر است و اضطراب گناه

8

چنان زلطف تو نظارگی هجوم آورد

که عارض تو نه بینم ز ازدحام نگاه

9

نداری آینه را پیش رو بچندین شوق

اگر زچاشنی حیرتم شوی آگاه

10

زهی بخنده گشودی زکار بسته گره

زهی بعشوه ربودی ز فرق فتنه کلاه

11

ز فیض مژده لطف تو کام جان شیرین

بعهد وعده وصل تو عمر غم کوتاه

12

عنان عشوه نگاه تراست دستآویز

بساط فتنه سمند تراست جولانگاه

13

دل زمانه هراسان زچشم ظالم تو

چنانکه فتنه زآسیب عدل شاهنشاه

14

شها منم که بلا را بجز قضای دلم

بگاه عرض سپه نیست عرضگاه سپاه

15

باین غرض که شود حسرتم فزون دایم

زمانه یوسف عیشم نماید از ته چاه

16

زهی امید طواف تو رهنمای مراد

زهی سجود جناب تو آبروی جباه

17

شدم هلاک زحرمان خوش آنزمان که شوم

بخاکبوسی کوی تو چون سپهر دوتاه

18

چنان نیاز فشانی کنم که عشق برد

خمیر مایه عجز از غبار آن درگاه

19

زهی محبت آل تو پایمرد ورع

رهی حمایت لطف تو دستگیر گناه

20

ز روی لطف بفریاد رس مرا چو بحشر

بپایت افتم و گویم که «حسبه لله»

21

منم غلام تو عرفی مهل مرا که سزد

به حال من بگشایی لب شفاعت خواه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز تاب شعشعه مهر سایه بهر پناه

سزد که بگسلد از شخص و پیش گیرد راه

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 47 - در منقبت علی علیه السلام

اگلی نظم

کردم ز شراب ناب توبه

وز گفته ناصواب توبه

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 49 - در مذمت می

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

به کوی عقل مرو، گر به عشوه بردی راه

وگر ز عقل گذشتی، بگوی بسم الله

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1751

ز هر طرف که درآمد گشاده رخ آن ماه

مرا مشاهده شد سر ثم وجه الله

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 837

خنک نسیم معنبر شمامه‌ای دل‌خواه

که در هوای تو برخاست بامداد پگاه

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 416

به گوش جان رهی منهیی ندا در داد

ز حضرت احدی لا اله الّا الله

حافظ»قطعات»قطعه شمارهٔ 27

به روز شنبهٔ سادس ز ماه ذی الحجّه

به سال هفتصد و شصت از جهان بشد ناگاه

حافظ»قطعات»قطعه شمارهٔ 28

سماع و بادهٔ گلگون و لعبتان چو ماه

اگر فرشته ببیند دراوفتد در چاه

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 104

چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه

ز ذره ذره شنو لا اله الا الله

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2408

در بهشت گشادند در جهان ناگاه

خدا به چشم عنایت به خلق کرد نگاه

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 50 - درستایش اتابک مظفرالدین سلجوقشاه

یکی از ملوکِ عرب شنیدم که متعلّقان را همی‌گفت: مرسومِ فلان را چندان که هست مُضاعَف کنید که مُلازِمِ درگاه است و مترصّدِ فرمان؛ و دیگر خدمتکاران به لَهْو و لَعِب مشغول‌اند و در اَدایِ خدمت مُتَهاوِن.

صاحب‌دلی بشنید و فریاد و خروش از نِهادش بر آمد. پرسیدندش: چه دیدی؟ گفت: مراتبِ بندگان به درگاهِ خداوند، تَعالیٰ، همین مثال دارد.

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 25

به جان رسید دل روشنم ز بخت سیاه

کند درازی شب عمر شمع را کوتاه

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6597

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور