صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »قصیده‌ها
  3. »شمارهٔ 16 - تجدید مطلع

شمارهٔ 16 - تجدید مطلع

شاعر: عرفی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ور

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 14

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

زهی لوای نبوت ز نسبتت منصور

مزاج عشق زآمیزش دلت رنجور

22

بنور و سایه چو امر سکون و سیر کنی

زمانه فاصله یابد میان سایه و نور

33

بباغ طبع تو بر اوج استفاده فیض

همای عقل طلبکار سایه عصفور

44

هدایت تو نماید بچشم صورت بین

هرآنچه در حرم ایزدی بود مستور

55

ز نور ناصیه ات ماه گر ضیا گیرد

به آفتاب دهد نسخه سنین و شهور

66

از آن نفس که برون داده اند گوهر تو

بگنج صنع نمانده تعلق گنجور

77

شعاع شعله قهر تو گرفتد بسحاب

رماد برق شود سرمه صبا و دبور

88

اگر چه هست مبرهن که درمسیر وجود

مؤثرند صفات اله بی مأثور

99

عداوت تو مبادا که از تأثر آن

مزاج حلم خداوند میشود محرور

1010

اجل رسید چو نامت بجبهه بنویسد

خجل شود زنگه گردنش اجل از دور

1111

ز سرکلاه حکومت بدامن تو نهاد

قضا که هست دو عالم بحکم او مجبور

1212

که این کلاه بسرمان و گوشه برشکنش

که درد وکون تویی آمر و منم مأمور

1313

بعهد حکم تو امر قضا چنان منسوخ

که از نزول کلام مجید حکم زبور

1414

اگر ز روی ضمیرت نقاب برخیزد

برنگ سایه شود آفتاب چشمه نور

1515

شها تویی که زکات بضاعت کرمت

دوکون را زگرانمایگی کند معمور

1616

منم که کرده ام از ننگ شرکت نوعی

نصیب فرقه انسان هزارگونه قصور

1717

ز روزگار من آثار یأس می تابد

چو حالت سنوات از مآثر مأجور

1818

تنزل عملم گر شود نصیب ریاض

بطبع بر اثر غورگی رود انگور

1919

ز حرص نعمت عصیان که زهر معنویست

بدون صوم کند نفس زله بند سحور

2020

بشوی روی سیاهم ز آب احسانت

که تیرگی برد از چهره شب دیجور

2121

بس است صاحب اعمال ناسزا بودن

چه احتیاج که کس جاودان بود مقهور

2222

نعوذ بالله اگر روز حشر طی نکند

شفاعت تو عمل نامه اناث و ذکور

2323

ز شرم کثرت عصیان من برعشه فتد

حسابگاه قیامت چو ارض نیشابور

2424

دم سؤال که از تاب انفعال شود

نفس شکسته گلو از زمانه مغرور

2525

امید هست که مهر لب سؤال شود

عنایتت که چو عصیان ماست نامحصور

2626

اگر به پنجه خورشید دل بیفشارم

بجای خون زمشامش چکدشب دیجور

2727

وفا نمیکند امید مغفرت با یأس

نه ز آنکه عفو الهی نساردم مغفور

2828

ز طول معصیت استغفرالله اندیشم

که گرد قصر نشیند بذیل عفو غفور

2929

همین بس است اگر ناجیم اگر مغضوب

که با ولای تو فردا همی شوم محشور

3030

بعون نعمت عشق تو فارغم ز نعیم

نه جوی شیر شناسم نه طارم انگور

3131

ز عود مهر وگلاب وفاست عنصر من

اگر برفتن دوزخ همی شوم مأمور

3232

ببزم جنتیان انجمن طراز بهشت

ز دود آتش دوزخ برد بخار بخور

3333

ز کوه مهر تو حاشا اگر دهم بطباع

کند بباده تبسم طبیعت کافور

3434

محبت تو ندارد بسینه ام داغی

که هست سوده الماس و معنی ناسور

3535

تویی که کرده ضمیرت ز روی شاهد عقل

به آستین هدایت غبار غفلت دور

3636

ز مستی می تلخ حمایتت در چین

بسی پیاله شکستند بر سر فغفور

3737

اگر ز نشئه طبعم اثر بباغ رسد

سبوی می دمد از جای دانه انگور

3838

منم که از اثر حسن طبع من قلمی است

که بر صحیفه کند رازهای دل مستور

3939

سزد که بی اثر رنگ و بی تحرک دست

بروی صفحه نگارد مثال صورت حور

4040

برون کنند ملایک سر از دریچه عرش

دمی که شاهد طبعم کند بسدره عبور

4141

بیک لباس نگنجد بجوهر اول

ز ازدحام معانی ز کبریای شعور

4242

بخوان بر اهل فناشعر من ضرورت نیست

که منت دم عیسی کشند یا دم صور

4343

حسود جاه تو بادا از شاهد مقصود

چو دست جود تو او وصل آستین مهجور

4444

شبی ز دولت رؤیای افتخار رسل

علم بعرش زدم در میان خواب و شعور

4545

خمیر مایه این سر قصیده آن رؤیاست

که شاخ و برگ فزودش زبان من چو طیور

4646

کسی گمان نبرد کز برای زینت شعر

بر اصل خواب فزودم که نیست این منظور

4747

لذیذ بود حکایت درازتر گفتم

چنانکه حرف عصا گفت موسی اندر طور

4848

همیشه تا جگر خونچکان گمراهان

بود ز نشتر شرم آشیانه زنبور

4949

خرابه دل مجروح امتان تو باد

ز نوشد روی الطاف شاملت معمور

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سپیده دم که زدم آستین بشمع شعور

شنیدم آیت «لاتقنطوا» زعالم نور

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 15 - درمدح حضرت رسول «ص»

اگلی نظم

تابازم از وصال جدا کرد روزگار

با روزگار شوق چه‌ها کرد روزگار

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 17 - در مدح خان خانان

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

نه جام باده‌ شناسم نه کاسهٔ طنبور

جز آنقدرکه جهان یکسر است و چندین شرر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1660

قد خمیده ندارد به غیر ناله حضور

که نیست خانهٔ زنجیر بی‌صدا معمور

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1692

نکرد ضبط نفس راز وحشتم مستور

چو بوی‌گل شدم آخر به خاموشی مشهور

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1693

سحر چو بر دل من تافت نور صبح نشور

صدای صیحه قوموا شنیدم از دم صور

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 4 - القصائد

تو نور مطلقی و دیگران مجالی نور

تجلی تو درآنها به اختیار و شعور

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 248

خطی ست بر گل رویت ز مشک تر مسطور

که باد آفت چشم بد از جمال تو دور

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 442

ز خواب مستی دوشین چو دیده بگشودم

سفیده‌دم که شدم محرم سرای سرور

حافظ»اشعار منتسب»شمارهٔ 80

به دور عدل تو در زیر چرخ مینایی

چنان گریخت ز دهر دو رنگ، رنگ فتور

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 60

ندا رسید به جان‌ها ز خسرو منصور

نظر به حلقه مردان چه می‌کنید از دور

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1144

به من نگر که منم مونس تو اندر گور

در آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1145

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور