صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »خاتمة الحیات
  4. »قصاید
  5. »شمارهٔ 4 - القصائد

شمارهٔ 4 - القصائد

شاعر: جامی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ور

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 14

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

سحر چو بر دل من تافت نور صبح نشور

صدای صیحه قوموا شنیدم از دم صور

22

ز خواب جستم ازان صیحه و درآن جستن

مرا به خیمه ابداعیان فتاد عبور

33

به هم نشسته گروهی مقدسان دیدم

ز قید صورت و بی قیدی هیولی دور

44

نه از وظیفه تسبیحان رسیده ملال

نهدر طریقه تقدیسشان فتاده فتور

55

درآن میانه یکی دیدم از همه ممتاز

که انس و جن همه زو کردی استفاضه نور

66

خطاب کرد که جامی تو را چه افتاده ست

که مست و بی خبر افتاده ای ز جام غرور

77

خوشی به لذت مستی همی نیندیشی

که هر که مست شد افتد به عاقبت مخمور

88

گریزی از خطر این جهان ولی هرگز

به خاطرت خطر آن جهان نکرده خطور

99

به خود تصور آن بینمت که روضه خلد

پر است بهر مراعات تو ز حور و قصور

1010

برون کن از دل خود این تصور باطل

نبرده رنج عمل مزد کی برد مزدور

1111

مثال همت والای توست رفعت قصر

جزای خوبی اعمال توست صورت حور

1212

ز کار و گشت تو هست از تو هر که هست ملول

ز خوی زشت تو هست از تو هر چه هست نفور

1313

به کوه در نتواند چریدن از تو وحوش

به بال و پر نتواند رهیدن از تو طیور

1414

ز دست تو همه خایف مهللان هوا

ز شست تو همه هارب مسبحان بحور

1515

رود به غارت تو تا دهان کنی شیرین

ذخیره ای که نهد از برای دی زنبور

1616

به قصد قوت شهوت که خاک بر سر آن

برآوری به جفا مغز از سر عصفور

1717

به شرب باده چه چسبیده ای مدام مشو

بدین مثابه شلایین شیره انگور

1818

خوشی به نغمه طنبور گویمت رمزی

که از شنیدن آن ماتم تو گردد سور

1919

تن تو هست چو طنبور تار آن رگ جان

بزودیت شود این تار پاره زان طنبور

2020

غریب تر ز همه اینکه هرگزت نبود

ز غیر شعر شعار و بغیر شعر شعور

2121

به فکر قافیه روزی که سر به جیب کشی

کنی ز تیرگی آن روز را شب دیجور

2222

گهی به مدح کنی وصف مدخلی حاتم

گهی ز خجل نهی نام سفله ای مغفور

2323

گهی ز کنم عدم دلبری خیال کنی

که باشد از نظر حس وجود او مستور

2424

به هرزه گویی خود حسن او دهی شهرت

به عشقبازی او نام خود کنی مذکور

2525

دوصد غزل به زبان مغنی و قوال

به شرح عشق خود و حسن او کنی مشهور

2626

نه عاشق است درین گفت و گوی نی معشوق

نه ناظر است درین جست و جوی نی منظور

2727

درین تصور کاذب که خواندت صادق

درین تخیل فاسد که داردت معذور

2828

فروگرفت تو را ضعف شیب سرتاپای

چرا به قوت و حول جوانیی مغرور

2929

هوای وصل جوانان و مهر روی بتان

نکرد بر دل تو سرد موی چون کافور

3030

گذشت عمر و به حیرت درم که چون دل تو

نشد ملول ز آمد شد سنین و شهور

3131

چو نیست روی در افزونیت چه سود تو را

ازین تمادی اعصار و امتداد دهور

3232

ازین جواهر حکمت چو گوش من پرگشت

شدم خزاین اسرار غیب را گنجور

3333

گشاده شد به دلم روزنی ز روضه صدق

به نور گشت بدل تیرگی عالم زور

3434

نمود پرتو آن نورم از صحیفه عمر

شرور نامتناهی ذنوب نامحصور

3535

زکار و بار خودم خوار و شرمسار چنان

که نیست شمه ای از شرح آن مرا مقدور

3636

به شرمساری و خواری فتاده ام اینک

دلی شکسته تنی خسته خاطری رنجور

3737

علاج رنج خود اکنون جز این نمی دانم

که معتذر ز گناهان و معترف به قصور

3838

برم پناه به درگاه کردگار کریم

فانه لرئوف وللعباد غفور

3939

چو افتدم به دل از حسن ظن به فضل ازل

که شد ذمایم اعمال من همه مغفور

4040

کنم وظیفه اوقات خالی از اکدار

دعای دولت شاهی مظفر منصور

4141

سپهر مرتبه یعقوب بن حسن که بر اوست

رسوم شاهی و آثار سلطنت مقصور

4242

شهنشهی که چو نوشیروان به دورانش

ز یمن عدل جهان خراب شد معمور

4343

ز فرش مجلس او قطعه ای بساط نشاط

ز قصر عشرت او غرفه ای سرای سرور

4444

کجاست تا نگرد در کمند او بهرام

هر آرزو که ازین صیدگاه برد به گور

4545

به گوش دهر نوای ثنای او کم نیست

ز طیب لهجه داوود در ادای زبور

4646

بود عواقب او در ره هدی محمود

بود مساعی او در طریق دین مشکور

4747

بر ارتکاب مآثر جبلتش مجبول

براکتساب مفاخر طبیعتش مفطور

4848

عروس ملک چو شیرینش آمده به کنار

نجسته چاره وصلش چو خسرو از شاپور

4949

قیاس همت او با محیط گردون هست

فضای ملک جم و تنگنای دیده مور

5050

سیاستش نه به حکم طبیعت است آری

مصون زمنقصت دود باشد آتش طور

5151

کمر به خدمت او بستن است خوبان را

نتیجه ای که شود ظاهر از اناث و ذکور

5252

بود ز ماتم بی سور حاسدش مجروح

به جان خطر بودش زین جراحت ناسور

5353

بجز کرم نبود مقتضای همت او

بر اختیار کرم هست گوییا مجبور

5454

به صورت عمل و اعتقاد چون فردا

برآوردند سر از خاک خفتگان قبور

5555

نیافت هرکه ز حبش کمال انسانی

عجب نباشد اگر دیو و دد شود محشور

5656

جهان پناها هرچند پیش ازین شده است

به دفتر سخنم مدح خسروان مسطور

5757

برفت قوت طبع جوانیم امروز

ز عقل پیر به مداحی توام مأمور

5858

چو بر جواهر منظومم اقتدار نماند

فشاندم از خوی خجلت لالی منثور

5959

بود وظیفه پیران دعای شاه جوان

پی مصالح ملک و منافع جمهور

6060

نه دست شغل زدن در مدیح او زانسان

که هست دستخوش حرص و آز را دستور

6161

همیشه تا که درین کوچگه نیارامند

وفود غیب ز آمد شد ودود و صدور

6262

مقر عز تو تخت و جلالتی بادا

که دمبدم رسدش تازه دولتی به ظهور

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نگار من شتر انگیخت رو به حجره من

پذیره شترش رفت جان ز حجره تن

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 3 - فی نعت النبی صلی الله علیه و سلم

اگلی نظم

این نه قصر است همانا که بهشت دگر است

که گشاده به رخ اهل صفا هشت دراست

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 5 - قصیده اخری

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

نه جام باده‌ شناسم نه کاسهٔ طنبور

جز آنقدرکه جهان یکسر است و چندین شرر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1660

قد خمیده ندارد به غیر ناله حضور

که نیست خانهٔ زنجیر بی‌صدا معمور

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1692

نکرد ضبط نفس راز وحشتم مستور

چو بوی‌گل شدم آخر به خاموشی مشهور

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1693

ز خواب مستی دوشین چو دیده بگشودم

سفیده‌دم که شدم محرم سرای سرور

حافظ»اشعار منتسب»شمارهٔ 80

به دور عدل تو در زیر چرخ مینایی

چنان گریخت ز دهر دو رنگ، رنگ فتور

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 60

ندا رسید به جان‌ها ز خسرو منصور

نظر به حلقه مردان چه می‌کنید از دور

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1144

به من نگر که منم مونس تو اندر گور

در آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1145

قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور

خراب کار مرا شمس دین کند معمور

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1151

نظر دریغ مدار از من ای مه منظور

که مه دریغ نمی‌دارد از خلایق نور

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 29 - تغزل در ستایش شمس‌الدین محمد جوینی صاحب دیوان

حکیمی را پرسیدند: از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است؟

گفت: آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایت شمارهٔ 48

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور