صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »خاتمة الحیات
  4. »قصاید
  5. »شمارهٔ 5 - قصیده اخری

شمارهٔ 5 - قصیده اخری

شاعر: جامی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: راست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 7

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

این نه قصر است همانا که بهشت دگر است

که گشاده به رخ اهل صفا هشت دراست

22

جای آن دارد اگر هشت بهشتش خوانند

چون ز هر نقش دراو حوروشی جلوه گر است

33

تابه دانش پی نظاره آن حوروشان

همه تن چشم شده بین که چه صاحبنظر است

44

هرچه بر صفحه اندیشه کشد کلک خیال

نقشهای درو دیوارش ازان خوبتر است

55

هیچ نقشی به دل اهل هنر نگذشته ست

که درآنجا نه رقم کرده کلک هنر است

66

حسن معنی که نهان بود پس پرده غیب

به ظهور آمده در وی به لباس صور است

77

شمسه های زر او بهر مقیم حرمش

هریک از بهر حوادث شده زرین سپر است

88

چه عجب باشد ازین طرفه درختان که در اوست

که چو باغ ارم امروز به عالم سمر است

99

هر درختی که به دیوار وی افراخته سر

به هوایش زده مرغ دل بیننده پر است

1010

شکل محرابی هر طاق که بستند در او

از پی طاعت شه قبله هر تاجور است

1111

کامیابی که چو در بزم طرب بنشیند

لایق زمزمه مطربش این شعرتر است

1212

تا ز لعل لب تو ساغر زر بهره ور است

ماه نو غرقه ازان رشک به خون جگر است

1313

تا گشادی کمر ای شمع شکر لب ز قصب

یک کمر بسته پی خدمت تو نیشکر است

1414

کفش تو تاج سرم باد که این افسر جاه

برسر تخت نشینان نه کم از تاج زر است

1515

نیست جز طوف دیارت غرض از کعبه مرا

باعث سیر همه کعبه روان این سفر است

1616

صفت دوزخ سوزان که ز واعظ شنوی

زآتش شوق تو در سینه من یک شرر است

1717

شب دوری ز رخت را سحر آید روزی

گر دعای سحر و یارب شب را اثر است

1818

داد جان تشنه جگر بی لب لعلت جامی

گرچه مستغرق الطاف شه بحر وبر است

1919

شاه جم مرتبه یعقوب که از خلق حسن

قاف تا قاف جهان وارث ملک پدر است

2020

شهریاری که پی خدمت او چرخ فلک

بسته جوزا صفت از دور معدل کمر است

2121

سهم تیرش فکند چون شود از شست جدا

چین در ابروی سپر گر به مثل ماه و خور است

2222

صورت پستی افلاک بود با قدرش

اینکه بینی که زمین زیر و فلک بر زبر است

2323

کفش ان لجه جود است که با بخشش آن

هفت دریا که شنیدی به مثل یک شمر است

2424

طشت زر یک تنه خور می برد از شرق به غرب

بس که از خوف وی اطراف جهان بی خطر است

2525

رمحش آن تازه نهالیست که از خون عدو

چون خورد آب هلاکش بر و مرگش ثمر است

2626

روبه هر ملک که آرند سپهدارانش

رقم رایتشان آیت فتح و ظفر است

2727

هرگز از برد یقین دفع عطش نتواند

خصم جاهش که جگر تشنه بوک و مگر است

2828

خسروا نیست تو را حاجت خیرآموزی

چون به هر خیر تو را نور خرد راهبر است

2929

این عمارت که درین منزل دلکش کردی

با عمارتگری عدل توبس مختصر است

3030

عدل کن عدل که معماری عدل تو کند

سد هر رخنه ظلمی که به آفاق دراست

3131

تا درین کارگه بوقلمون هرچه قلم

می کند ثبت همه حکم قضا و قدر است

3232

بر تو از حکم قضا باد مسجل شب و روز

انقدر عدل که اندازه طبع بشر است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سحر چو بر دل من تافت نور صبح نشور

صدای صیحه قوموا شنیدم از دم صور

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 4 - القصائد

اگلی نظم

هرکه را در دهان زبان باشد

در ثنای شه جهان باشد

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 6 - در جواب انوری واقع شده است

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

باز روی تو خون آلوده و جعد تو تر است

زلف مشکین ترا باد صبا جلوه گر است

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1982

در شب هجر که از روز قیامت بتر است

مردم دیده من غرقه به خون جگر است

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 216

دوری منزلم از بسکه ندامت اثر است

سودن دست ز پا یک دو قدم پیشتر است

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 472

هر کسی را نتوان گفت که صاحب‌نظر است

عشقبازی دگر و نفس‌پرستی دگر است

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 66

ناله ام پرورش آموز نهال اثر است

ور به دارت بنمایم که سراپا ثمر است

عرفی»غزلیات»غزل شمارهٔ 50

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است

که همه کار جهان رنج دل و دردسر است

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 9

دودم از سینه که گرد آمده بالای سر است

قدسیان را شده از ناوک آهم سپر است

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 118

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور