شاعر: بیدل دهلوی
دوری منزلم از بسکه ندامت اثر است
سودن دست ز پا یک دو قدم پیشتر است
عالمی سوخت نفس، در طلبو رفت بهباد
فکر شبگیر رها کن که همینت سحر است
قطرهٔ ما به طلب پا زد و از رنج آسود
بیدماغی چقدر قابل وضع گهر است
تا خموشی نگزینی حق و باطل باقیست
رشتهای راگره جمع نسازد دو سر است
رنج خفت مکش از خلق به اظهارکمال
نزد این طایفه بیعیب نبودن هنر است
در چنین عرصهکه عام است پرافشانی شوق
مشت خاک تواگرخشک فروماند تر است
دعوی عشق و سر از تیغ جفا دزدیدن
در رگحوصله، خونی که نداری جگر است
طینت راستروانکلفت تلخی نکشد
گره نی لب چسبیده ذوق شکر است
هرکس از قافلهٔ موجگهر آگه نیست
روش آبلهپایان خیالت دگر است
خواب فهمیدهای و در قفس پروازی
باخبر باش که بالین تو موضوع پر است
این شبستانگرهی نیستکه بازش نکنند
به تکلف هم اگر چشمگشایی سحر است
ترک هستی کن و از ذلت حاجت به درآی
تا نفس باب سوال است غنا دربهدر است
ما و من تعبیهٔ صنعت استاد دلیم
قلقل شیشه صدای نفس شیشهگر است
هرکجا آینه دکان هوس آراید
پر به تمثال منازید نفس در نظر است
بیدل از عمر مجو رسم عنان گرداندن
قاصد رفتهٔ ما بازنگشتن خبر است
زمین
باز روی تو خون آلوده و جعد تو تر است
زلف مشکین ترا باد صبا جلوه گر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1982
در شب هجر که از روز قیامت بتر است
مردم دیده من غرقه به خون جگر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 216
این نه قصر است همانا که بهشت دگر است
که گشاده به رخ اهل صفا هشت دراست
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 5 - قصیده اخری
دودم از سینه که گرد آمده بالای سر است
قدسیان را شده از ناوک آهم سپر است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 118
هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است
عشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 66
ناله ام پرورش آموز نهال اثر است
ور به دارت بنمایم که سراپا ثمر است
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 50
بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است
که همه کار جهان رنج دل و دردسر است
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 9
فارسی متن کا ماخذ: گنجور