شاعر: امیرخسرو دهلوی
باز روی تو خون آلوده و جعد تو تر است
زلف مشکین ترا باد صبا جلوه گر است
گل دمد در چمن حسن تو از خندیدن
مگر اندر سر زلف تو نسیم سحر است
تا بزیر و زبر رخ گل و سنبل داری
سنبل و گل شده از روی تو زیر و زبر است
هر که دید آن خط تو غالیه دارند از اشک
خال مشکین تو خود غالیه دان دگر است
نگشاید مگر آن لحظه که لب بگشایی
جعد شکر که گره بر گره از نیشکر است
وصل تو هیچ فراموش ز دل می نشود
گوییا لطف ملک زاده خورشید فر است
زمین
دوری منزلم از بسکه ندامت اثر است
سودن دست ز پا یک دو قدم پیشتر است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 472
این نه قصر است همانا که بهشت دگر است
که گشاده به رخ اهل صفا هشت دراست
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 5 - قصیده اخری
دودم از سینه که گرد آمده بالای سر است
قدسیان را شده از ناوک آهم سپر است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 118
هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است
عشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 66
ناله ام پرورش آموز نهال اثر است
ور به دارت بنمایم که سراپا ثمر است
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 50
بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است
که همه کار جهان رنج دل و دردسر است
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 9
در شب هجر که از روز قیامت بتر است
مردم دیده من غرقه به خون جگر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 216
فارسی متن کا ماخذ: گنجور