شاعر: جامی
دودم از سینه که گرد آمده بالای سر است
قدسیان را شده از ناوک آهم سپر است
چون شوم خاک شود لاله ستان تربت من
زین همه داغ کزان لاله رخم بر جگر است
حلقه در گوش همه ساده رخان خواهد کرد
بر بنا گوش وی آن حلقه که از مشک تر است
ساخت دریا رهم از رهگذر دیده سرشک
در رهم گر خطری هست ازین رهگذر است
ای خدا مرحمتی کز همه بیشش بینم
که بدو آرزوی من ز همه بیشتر است
نرود تلخی هجران وی از کام دلم
گرچه از ذکر لب او دهنم پر شکر است
جامی از عشق مهی بی خبر افتاده ز خویش
گشته مشهور همه شهر کنون این خبر است
زمین
باز روی تو خون آلوده و جعد تو تر است
زلف مشکین ترا باد صبا جلوه گر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1982
در شب هجر که از روز قیامت بتر است
مردم دیده من غرقه به خون جگر است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 216
دوری منزلم از بسکه ندامت اثر است
سودن دست ز پا یک دو قدم پیشتر است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 472
هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است
عشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 66
ناله ام پرورش آموز نهال اثر است
ور به دارت بنمایم که سراپا ثمر است
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 50
بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است
که همه کار جهان رنج دل و دردسر است
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 9
این نه قصر است همانا که بهشت دگر است
که گشاده به رخ اهل صفا هشت دراست
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 5 - قصیده اخری
فارسی متن کا ماخذ: گنجور