رشکی به من گهی ز ادای سخن رسد
صد جایگه مقام کند، تا به من رسد
من بر در از تجلی آن نور ساختم
پروانه چون به عرصه آن انجمن رسد
در راه تو شمال و صبا در ترددند
تا بو که را دهی که به بیت الحزن رسد
گر زیر گلبنی قفسم را نمی نهی
جایی بنه که ناله به گوش چمن رسد
گفتند: کم بقاست سمن عندلیب گفت
ای کاش عمر گل به حیات سمن رسد
جیبی که پاره شد به ملامت رفو نشد
دست جنون مباد به این پیرهن رسد
زاهد ز سر نکته صوفی چه آگه است؟
در شیوه های چشم صنم برهمن رسد
بازیچه تو معجز عیسی به باد داد
در نرگس تو کس به چه افسون و فن رسد؟
ای جان به سعی درد «نظیری » نمی رود
مرگی مگر به داد دل زیستن رسد
زمین
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
گردد تمام گوش وبه فریاد من رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4079
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
پیش از دم هلاک به بالین من رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4080
نالان مباد هر که به فریاد من رسد
دردش مباد هر که به درد سخن رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4081
فیضی که سهیل به خاک یمن رسد
از دیدن عقیق لب او به من رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4082
فارسی متن کا ماخذ: گنجور