عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
پیش از دم هلاک به بالین من رسد
دانی چه روز دست دعا می رسد به عرش
روزی که این غریب به تخت وطن رسد
عالم تمام پرده فانوس حسن اوست
اینجا به شمع طور پیرهن رسد
بی پرده نقش صورت شیرین نگاشته است
کوتیشه تا به داد سرکوهکن رسد
چون شمع آههای گلوسوز می کشم
تا باد صبح بر سر بالین من رسد
کی حد ماست دست درازی به شاخ گل
مارا بس است خاری اگر از چمن رسد
صائب میان اینهمه شکرلبان که هست
بادام چشم کیست به مغز سخن رسد
زمین
رشکی به من گهی ز ادای سخن رسد
صد جایگه مقام کند، تا به من رسد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 237
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
گردد تمام گوش وبه فریاد من رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4079
نالان مباد هر که به فریاد من رسد
دردش مباد هر که به درد سخن رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4081
فیضی که سهیل به خاک یمن رسد
از دیدن عقیق لب او به من رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4082
فارسی متن کا ماخذ: گنجور