نالان مباد هر که به فریاد من رسد
دردش مباد هر که به درد سخن رسد
انداز ساق عرش کمین پایه من است
چون دست فکرتم به کمند سخن رسد
چون گل برآورم ز گریبان خاک سر
دست نسیم اگر به گریبان من رسد
بیگانه را به جلوه گه یار ره مباد
سوزم اگر نسیم به پای لگن رسد
زنهار از لباس برآ ای صبا ز مصر
چشم بدی مباد به آهن پیرهن رسد
چون میوه داغدار شد افتد زاعتبار
مگذار دست بوسه به سیب ذقن رسد
هر برگ لاله ای که سیاهی کند ز دور
چون واشکافی از جگر کوهکن رسد
روزی که زخم من دهن شکوه واکند
چندین هزار نافه مشک ختن رسد
با این سربریده چه غماز پیشه است
مگذار پای شمع به آن انجمن رسد
صائب دری به روی من از فیض وا شود
روزی که نامه ای ز ظفر خان به من رسد
زمین
رشکی به من گهی ز ادای سخن رسد
صد جایگه مقام کند، تا به من رسد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 237
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
گردد تمام گوش وبه فریاد من رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4079
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
پیش از دم هلاک به بالین من رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4080
فیضی که سهیل به خاک یمن رسد
از دیدن عقیق لب او به من رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4082
فارسی متن کا ماخذ: گنجور