فیضی که سهیل به خاک یمن رسد
از دیدن عقیق لب او به من رسد
از عطسه غزال شود دشت لاله گون
گر بوی زلف او به دماغ ختن رسد
چشمی که دوخته است زلیخا به پیرهن
بویش کجا به ساکن بیت الحزن رسد
در بسته باغ را به ته بال خود درآر
قانع مشو به بوی گلی کز چمن رسد
شیرین نمی کنند دهانی که تلخ نیست
شکر کجا به طوطی شیرین سخن رسد
پروانه گرد شمع نمی گردداز حجاب
بیچاره عاشقی که به این انجمن رسد
این چاه دور را رسن از خود گسستن است
کی رشته امید به چاه ذقن رسد
در بزم او کسی به کسی جا نمی دهد
آنجا مگر سپند به فریاد من رسد
زنهار روی دست هنرهای خود مخور
کز جوی شیر به لب کوهکن رسد
صائب زبان خامه روشن بیان ماست
شمعی که پرتوش به هزار انجمن رسد
زمین
رشکی به من گهی ز ادای سخن رسد
صد جایگه مقام کند، تا به من رسد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 237
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
گردد تمام گوش وبه فریاد من رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4079
عیسی دمی کجاست به درد سخن رسد
پیش از دم هلاک به بالین من رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4080
نالان مباد هر که به فریاد من رسد
دردش مباد هر که به درد سخن رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4081
فارسی متن کا ماخذ: گنجور