شاعر: نظیری نیشابوری
گلزار به شهر آمد و بازار چمن شد
گوش همه کس محو غزل خوانی من شد
تا جیب گشادم که از آن نام برآرم
دیدم که صبا قاصد صد بیت حزن شد
هر دخل که می خواست کند دشمن حاسد
آمد به زبانش ز دل و مهر دهن شد
از ظلمت شب مرغ خروشان نشد امشب
هرچند که در بند پر و بال زدن شد
پر زورتر از باده تلخ است محبت
عشقی که برو سال گذر کرد کهن شد
الفت ده هجران و وصالست صبوری
مخموری من توبه ده توبه شکن شد
تا می شنوم حسن و وفا هر دو غریبند
عاشق نشنیدم که ز غربت به وطن شد
تا همسفر اشک خودم کار خراب است
هرجا که شدم در پی ویرانی من شد
هر زخم که برداشت ز ایام «نظیری »
نی چاک گریبان شد و نی جیب کفن شد
زمین
روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد
آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1249
روزی که مرا موج نفس دام سخن شد
شدطوطی چرخ آینه وواله من شد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4385
از حسن غریب تو جهان صبح وطن شد
این شوره زمین از گل روی تو چمن شد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4386
چون ابر بهاری به سرم سایه فکن شد
بر هر بر بومم که نظر کرد چمن شد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 239
فارسی متن کا ماخذ: گنجور